پيامبر امي ازديدگاه شهيد مطهري
رسول درس ناخوانده
يكي ازنكات روشن زندگي رسول اكرم صلي الله عليه وآله اين است كه درس ناخوانده ومكتب ناديده بوده است.نزد هيچ معلمي نياموخته وباهيچ نوشته ودفتر وكتابي آشنانبوده است.
احدي ازمورخان،مسلمان ياغيرمسلمان ،مدعي نشده است كه آن حضرت دردوران كودكي ياجواني،چه رسد به دوران كهولت وپيري كه دورۀ رسالت است ،نزد كسي خواندن ونوشتن آموخته است،وهمچنين احدي ادعا نكرده وموردي رانشان نداده است كه آن حضرت قبل ازدوران رسالت يك سطر خوانده ويايك كلمه نوشته است.
مردم عرب ،بالاخص عرب حجاز،درآن عصر وعهد به طوركلي مردمي بي سواد بودند.افرادي ازآنها كه ميتوانستند بخوانند وبنويسند انگشت نما بودند.عادتا ممكن نيست كه شخصي درآن محيط اين فن رابياموزد ودرميان مردم به اين صفت معروف نشود.
چنانكه مي دانيم-وبعدا دربارۀ اين بحث خواهيم كرد- مخالفان پيغمبر اكرم درآن تاريخ اورابه اخذ مطالب از افواه ديگران متهم نكردند كه چون باسواد است وخواندن ونوشتن مي داند كتابهايي نزد خود دارد ومطالبي كه مي آورد از آن كتابها استفاده كرده است.اگر پيغمبر كوچكترين آشنايي باخواندن ونوشتن ميداشت قطعا مورد اين اتهام واقع مي شد.
اعترافات ديگران
خاورشناسان نيز كه باديدۀ انتقاد به تاريخ اسلامي مي نگرند كوچكترين نشانه اي برسابقۀ خواندن ونوشتن رسول اكرم نيافته،اعتراف كرده اند كه اومردي درس ناخوانده بود واز ميان ملتي درس ناخوانده برخاست.
كارلايل دركتاب معروف الابطال مي گويد:
يك چيز رانبايد فراموش كنيم وآن اينكه محمد هيچ درسي از هيچ استادي نياموخته است.صنعت خط تازه درميان مردم عرب پيدا شده شود.
به عقيدۀ من حقيقت اين است كه محمد باخط، خواندن آشنانبوده ،جز زندگي صحرا چيزي نياموخته بود.
ويل دورانت درتازيخ تمدن مي گويد:
ظاهرا هيچ كس دراين فكرنبود كه وي (رسول اكرم)رانوشتن وخواندن آموزد.درآن موقع هنرنوشتن وخواندن به نظر عربان اهميتي نداشت.به همين جهت درقبيلۀ قريش بيش ازهفده تن خواندن ونوشتن نمي دانستند.معلوم نيست كه محمد شخصا چيزي نوشته باشد وازپس پيمبري كاتب مخصوص داشت.معذلك معروف ترين وبليغ ترين كتاب زبان عربي به زبان وي جاري شد ودقايق امور رابهتر ازمردم تعليم داده شناخت.
جان ديون پورت دركتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد وقرآن مي گويد:
دربارۀ تحصيل وآموزش ،آن طوري كه درجهان معمول است،همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده وجز آنچه درميان قبيله اش رايج ومعمول بوده چيزي نياموخته است.
كونستان ويرژيل گيورگيو دركتاب محمد پيغمبري كه ازنو بايد شناخت مي گويد:
بااينكه امي بود،دراولين آيات كه بروي نازل شده صحبت ازقلم وعلم،يعني نوشتن ونويسانيدن وفراگرفتن وتعليم دادن است.درهيچ يك ازاديان بزرگ اين اندازه براي معرفت قائل به اهميت نشده اند وهيچ ديني رانمي توان يافت كه درمبدأ آن ،علم ومعرفت اينقدر ارزش واهميت داشته باشد.اگر محمد يك دانشمند بود،نزول اين آيات درغار(حرا)توليد حيرت نمي كرد،چون دانشمندان قدرعلم رامي داند،ولي اوسواد نداشت ونزدهيچ آموزگاري درس نخوانده بود.من به مسلمانها تهنيت مي گويم كه درمبدأ دين آنهاكسب معرفت اينقدر بااهميت تلقي شده.
گوستا ولوبون دركتاب معروف خودتمدن اسلام وعرب مي گويد:
اين طور معروف است كه پيغمبرامي بوده است،وآن مقرون به قياس هم هست.زيرااولا اگرازاهل علم بود ارتباط مطالب وفقرات قرآن به هم بهتر مي شد،بعلاوه آن هم قرين قياس است كه اگرپيغمبر امي نبود نمي توانست مذهب جديدي شايع ومنتشر سازد،براي اينكه شخص امي به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناست وبهتر مي تواندآنها رابه راه راست بياورد.به هرحال،پيغمبرامي باشدياغيرامي،جاي هيچ ترديدي نيست كه اوآخرين درجه عقل وفراست وهوش رادارابوده است.
گوستاولوبون به علت آشنانبودن بامفاهيم قرآني،وهم به خاطرافكارمادي كه داشته است سخن ياوه اي درباره ارتباط آيات قرآن ودرباره عاجز بودن عالم ازدرك احتياجات جاهل مي بافدوبه قرآن وپيغمبراهانت مي كند،درعين حال اعتراف داردكه هيچ گونه سندي ونشانه اي برسابقه آشنايي پيغمبراسلام باخواندن ونوشتن وجود ندارد.
غرض ازنقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست.براي اظهارنظردرتاريخ اسلام ومشرق،خودمسلمانان ومشرق زميني هاشايسته ترند.نقل سخن اينان براي اين است كه كساني كه خودشخصامطالعه ندارندبدانند كه اگر كوچكترين نشانه اي دراين زمينه وجود مي داشت ازنظر مورخان كنجكاوومنتقد غيرمسلمان پنهان نمي ماند.
رسول اكرم درخلال سفري كه همراه ابوطالب به شام رفت،ضمن استراحت دريكي ازمنازل بين راه،برخورد كوتاهي بايك راهب به نام بحيرا1داشته است.اين برخورد،توجه خاورشناسان راجلب كرده است كه آياپيغمبراسلام ازهمين برخورد كوتاه چيزي آموخته است؟
وقتي كه چنين حادثه كوچكي توجه مخالفان را درقديم وجديد برانگيزد،به طريق اولي اگركوچكترين سندي براي سابقه آشنايي رسول اكرم باخواندن ونوشتن وجودمي داشت،ازنظرآنان مخفي نمي ماند ودرزير ذره بين هاي قوي اين گروه چندين باربزرگتر نمايش داده مي شد.
براي اينكه مطلب روشن شودلازم است دردوقسمت بحث شود:
1.دوره قبل ازرسالت
2.دوره رسالت
دردوره رسالت نيزازدونظر بايدمطلب موردمطالعه قرارگيرد:
1.نوشتن
2.خواندن
بعداخواهيم گفت آنچه قطعي ومسلم است ومورداتفاق علماي مسلمين وغيرآنهاست اين است كه ايشان قبل ازرسالت كوچكترين آشنايي باخواندن ونوشتن نداشته اند.اما دوره رسالت ،آن اندازه قطعي نيست.دردوره رسالت نيزآنچه مسلم تراست ننوشتن ايشان است،ولي نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست.ازبرخي روايات شيعه ظاهر مي شودكه ايشان دردوره رسالت مي خوانده اند ولي نمي نوشته اند،هرچندروايات شيعه نيزدراين جهت وحدت وتطابق ندارند.آنچه ازمجموع قرائن ودلائل استفاده مي شوداين است كه دردوره رسالت نيز نه خوانده اندونه نوشته اند.
براي اينكه دوره ماقبل رسالت رارسيدگي كنيم لازم است درباره وضع عمومي عربستان درآ» عصر ازلحاظ خواندن ونوشتن بحث كنيم.
ازتواريخ چنين استفاده مي شودكه مقارن ظهوراسلام،افرادي درآن محيط كه خواندن ونوشتن مي دانسته اندبسيار معدود بوده اند.
پيدايش خط درحجاز
بلاذري درآخرفتوح البلدان آغازپيدايش خط رادرميان اعراب حجاز چنين ذكر مي كند:
اولين بارسه نفرازقبيله«طي»(كه درمجاورت شام بودند)خط(خط عربي)راوضع كردندوهجاء عربي رابه هجاء سرياني قياس كردند.بعدعده اي ازاهل انباراين خط راازآن سه نفرآموختند واهل حيره ازاهل انبار فراگرفتند.بشربن عبدالملك كندي برادراكيدربن عبدالملك كندي امير دومة الجندل كه نصراني بود،دررفت وآمدهاي خودبه حيره خط عربي راازاهل حيره ياده گرفت.همين بشربراي كاري به مكه رفت وسفيان بن اميه(عموي ابوسفيان)وابوقيس بن عبدمناف بن زهره اوراديدندكه مي نوشت،ازاو خواستندكه نوشتن رابه آنها تعليم كندواوبه آنهاتعليم كرد.بعدخود بشر بااين دو نفردريك سفرتجارتي به طائف رفتند،غيلان بن سلمه ثقفي درطائف خط نوشتن راازآنها آموخت.بعدبشر ازآن دونفر جداشد وبه ديارمصر رفت.عمروبن زرارة كه بعدبه عمروكاتب معروف شدنوشتن راازاوآموخت. سپس بشربه شام رفت ودر آنجاعده زيادي ازاوفراگرفتند.
ابن النديم درالفهرست،فن اول ازمقاله اولي،به قسمتي ازگفته هاي بلاذري اشاره مي كند.ابن النديم ازابن عباس روايت مي كندكه اول كسي كه خط عربي نوشت سه نفر ازمردان قبيله بولان بودند كه قبيله اي است درانبار،واهل حيره ازمردم انبار فراگرفتند.
ابن خلدون نيزدرمقدمه خويش فصل «في انّ الخطّ والكتابة من عداد الصنائع الانسانيّة»قسمتي ازگفته هاي بلاذري راذكر وتأييد مي كند.
بلاذري باسند روايت مي كند كه هنگام ظهور اسلام درهمه مكه چندنفر باسواد بودند.مي گويد:
اسلام ظهور كردودرقريش فقط هفده نفرصنعت نوشتن رامي دانستند:عثمان بن عفان،ابوعبيده جراح ،طلحه،يزيد بن ابي سفيان،ابوحذيفة بن ربيعه،حاطب بن عمرو عامري ،ابوسلمۀ مخزومي ،ابان بن سعيد اموي،خالد بن سعيد اموي ،عبدالله بن سعد بن ابي سرح،حويطب بن عبدالعزي ،ابوسفيان بن حرب،معاوية بن ابي سفيان ،جهيم بن الصلت ،علا ءبن الحضرمي كه ازهم پيمانان قريش بود نه ازخود قريش.
بلاذري فقط يك زن قرشي رانام مي برد كه دردورۀ جاهليت مقارن ظهور اسلام،خواندن ونوشتن مي دانست واورا «شفاء»دختر عبدالله عدوي بود.اين زن مسلمان شد واز مهاجران اوليه به شمار مي رود.بلاذري ميگويد:
اين زن همان است كه حفصه همسر پيغمبر رانوشتن آموخت وروزي پيغمبر اكرم به اوفرمود:الا تعلمين حفصة رقيةالنملةكما علمتها الكتابة يعني همچنان كه نوشتن رابه حفصه آموزانيدي خوب است «رقيةالنملة»2رانيز به وي بياموزي.
بلاذري آنگاه چند زن از زنان مسلمان رانام مي برد كه دردورۀ اسلام،هم مي خواندند وهم مي نوشتند وياتنها مي خواندند،مي گويد:
حفصه همسر پيغمبر مي نوشت،ام كلثوم دختر عقيةبن ابي معيط (اززنان مهاجر اوليه)نيز مينوشت. عايشه دختر سعد گفت پدرم به من نوشتن آموخت .كريمه دخترمقداد نيز مي نوشت.وعايشه (همسر پيغمبر)مي خواند ولي نمي نوشت .همچنين ام سلمه.
بلاذري سپس نام كساني را كه درمدينه سمت دبير ي رسول خدا راداشتند ذكر مي كند .آنگاه مي گويد مقارن ظهور اسلام فقط يازده نفر از مردم اوس وخزرج (دوقبيلۀ معروف ساكن مدينه)صنعت خط رامي دانستند ونام آنها راهم ذكر مي كند.
معلوم مي شود صنعت خط،تازه وارد محيط حجاز شده بوده است واوضاع واحوال محيط آن روز حجاز چنان بوده كه اگر كسي خواندن يانوشتن مي دانست معروف خاص وعام مي شد .افرادي كه مقارن ظهوراسلام اين صنعنت رامي دانستند ،چه درمكه وچه درمدينه معروف وانگشت نما ومعدود وانگشت شمار بودند .لهذا نامشان درتاريخ ثبت شد،واگر رسول خدا در زمرۀ آنان مي بود قطعا به اين صنعت شناخته مي شد ونامش درزمرۀ آنان برده مي شد وچون اسمي از آن حضرت درزمرۀ آنان نيست معلوم مي شود به طورقطع اوباخواندن ونوشتن سروكار نداشته است.
دورۀ رسالت ومخصوصا دورۀمدينه
ازمجموع قرائن به دست مي آيد كه رسول اكرم دردورۀ رسالت نيز نه مي خواند ونه نوشت،ولي علماي اسلامي –چه شيعه وچه سني-دراين جهت وحدت نطر ندارند،بعضي استبعاد كرده اند كه چگونه ممكن است وحي –كه همه چيز رامي آموخته است-خواندن ونوشتن رابه اونياموخته باشد؟
درچندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت دردوران رسالت مي خوانده ولي نمي نوشته است.از آن جمله روايتي است كه صدوق درعلل الشرايع آورده است:
ازمنتهاي خدا برپيامبرش اين بودكه مي خواند ولي نمي نوشت.هنگامي كه ابوسفيان متوجه احد شد عباس عموي پيغمبر نامه اي به آن حضرت نوشت .وقتي نامه رسيد كه اودر يكي ازباغهاي اطراف مدينه بود .پيغمبر نامه راخواند ولي اصحابش رابه مضمون نامه آگاه نكرد.امركرد همه به شهر بروند .همينكه به شهر رفتند موضوع رابه اطلاع آنها رسانيد.
ولي درسيرۀ زيني دحلان جريان نامۀ عباس رابرخلاف روايت علل الشرايع نقل مي كند،مي گويد:
همين كه نامۀ عباس به رسول خدار سيد ،مهرش راباز كرد،به ابي بن كعب داد بخواند .كعب خواند پيغمبر دستورداد كتمان كند.پس از آن رسول خدا برسعد بن الربيع صحابي معروف وارد شد وموضوع نامۀ عباس رابا او درميان گذاشت واز او نيز خواست فعلا موضوع راپنهان نگه دارد.
بعضي معتقدند كه آن حضرت دردورۀ رسالت ،هم مي خواند ه وهم مي نوشته است.سيد مرتضي –به نقل بحارالانوار-مي گويد:
عقيدۀ شعبي وجماعتي ازاهل علم اين است كه رسول اكرم ازدنيا نرفت مگر اينكه هم خواند وهم نوشت.
سيدمرتضي خود به حديث معروف دوات وقلم (يادوات وشانه)استناد مي كند ،مي گويد:
دراخبار معتبر ودرتواريخ وارد شده ك آن حضرت درحين وفات فرمود دوات وشانه بياوريد تابراي شما دستور ي بنويسم كه بعد ازمن گمراه نشويد.
استناد به حديث دوات وقلم استناد صحيحي نيست اين حديث صراحت ندارد كه رسول خدا مي خواسته است بادست خود بنويسد.اگر فرض كنيم مي خواسته است درحضور جمع فرمان بدهد بنويسند وآنها راشاهد بگيرد وبه عنوان شهادت ازآنها امضا بگيرد،باز تعبير اينكه «مي خواهم براي شما چيزي بنويسم كه گمراه نشويد»صحيح است.به اصطلاح ادبي،اين گونه تعبيرات «استاد مجازي»است.اسناد مجازي ازوجوه فصاحت است ودرزبان عربي وغير عربي شايع است.
دبيران پيغمبر
از نصوص تواريخ معتبر و
قديمي اسلامي به دست ميآيد كه رسول خدا در مدينه گروهي "دبير" داشته است. اين دبيران وحي خدا ، سخنان پيغمبر، عقود و معاملات مردم ، عهدها
و پيمان نامههاي رسول خدا با مشركين و اهل كتاب ، دفاتر صدقات و
مالياتها ، دفاتر غنايم و اخماس و نامههاي فراوان آن حضرت را به اطراف
و اكناف مينوشتهاند .علاوه بر وحي خدا و سخنان شفاهي آن حضرت كه
نوشته شده و باقي است ،عهدنامهها و بسياري از نامههاي رسول خدا نيز
در متن تاريخ ثبت شده است
. محمد بن سعد در الطبقات الكبير در
حدود صد نامه از آن حضرت كهمتن اكثر آنها را آورده است نقل ميكند .برخي از اين نامهها به
سلاطين و حكمرانان جهان و روساي قبايل و حكامدست نشانده رومي يا
ايراني خليج فارس و ساير شخصيتهاست و مشتمل بردعوت به اسلام است ، برخي
ديگر حكم بخشنامه و دستورالعمل دارد و جزءمدارك فقهي اسلام به شمار
ميرود ، برخي ديگر به منظور كارهاي ديگر است .بسياري از آن نامهها
معلوم است كه به خط چه كسي است ، كاتب نام خود رادر آخر نامه قيد كرده
است . گويند اول كسي كه اين سنت را در آنجا رايج كرد كه نام كاتب در
آخر نامه قيد شود ، ابي بن كعب صحابي معروف است .هيچيك از اين نامهها و
پيماننامهها و دفاتر را رسول خدا به خط خودننوشته است ، يعني يك جا
نميبينيم كه گفته باشند فلان نامه را رسول خدابه خط خود نوشت بالاتر
اينكه هيچ جا ديده نميشود كه رسول خدا يك آيهقرآن را به خط خود
نوشته باشد ، در صورتي كه كتاب وحي هر كدام به خط خودقرآني نوشتهاند .
آيا ممكن است رسول اكرم خط بنويسد و آنگاه به خط خودقرآني يا سورهاي
از قرآن و لااقل آيهاي از قرآن ننويسد ؟ !در كتب تواريخ نام دبيران
رسول خدا آمده است . يعقوبي در جلد دومتاريخ خويش ميگويد :
مسعودي در التنبيه والاشراف تا اندازهاي تفصيل ميدهد كه اين دبيران ،هر كدام چه نوع كاري را به عهده داشتهاند و نشان ميدهد كه اين دبيرانبيش از اين توسعه كار داشته و نوعي نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميانبوده است . ميگويد :
" خالد ابن سعيد بن العاص پيش دست رسول خدا بود ، حاجتهاي متفرقهايكه پيش ميآمدمينوشت ، همچنين مغيرش بن شعبه و حصين بن نمير . عبداللهبن ارقم و علاء بن عقبه سندهاي مردم و عقودو معاملات آنها را مينوشتند .زبير بن العوام و جهيم بن الصلت صورت ماليات و صدقات را ضبط ميكردند. حذيفه بن اليمان عهدهدار نوشتن " حرازي " حجاز بود . معيقيب بن ابيفاطمه دوسي غنايم را وارد ميكرد . زيد بن ثابت انصاري نامه به حكام وپادشاهان مينوشت و ضمنا سمت مترجمي رسول خدا را داشت . او زبانهايفارسي و رومي و قبطي و حبشي را ترجمه ميكرد و همه اينها را در مدينه ازاهل اين زبانها آموخته بود ( 2 ) . حنظله بن الربيع ذخيره بود و هر وقتيكي از آنها كه نام برديم نبود او كارش را انجام ميداد و به " حنظلهكاتب " معروف شده بود . حنظله در زمان خلافت عمر كه فتوحات اسلامي رخ داد به " رها " رفت و در همانجا فوت كرد . عبداللهبن سعد بن ابي سرح مدتي سمت نويسندگي داشت ولي بعد مرتد شد و به مشركانپيوست . شرحبيل بن حسنه طابخي نيز برايش نوشته است . ابان بن سعيد وعلاء بن الحضرمي نيز گاهي برايش مينوشتند . معاويه فقط چند ماهي قبل ازوفات رسول خدا برايش نويسندگي كرد . اينها كساني هستند كه رسما مدتيعهدهدار سمت " دبيري " بودند . و اما افرادي كه احيانا يك يا دو نامهبرايش نوشتهاند و جزء دبيران پيغمبر به شمار نميروند ما از آنها ياد
نميكنيم "
مسعودي در اينجا از كتاب وحي و همچنين نويسندگان پيمان نامههاي رسميمانند علي ( عليه السلام) و عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب و غير اينهانام نبرده است ، مثل اينكه خواسته است كساني را نام ببرد كه سمت ديگريغير از سمت كتابت وحي عهدهدار بودهاند .
در تواريخ و احاديث اسلامي به قضاياي زيادي برميخوريم مبني بر اينكهمتقاضياني از دور يا نزديك به حضور رسول اكرم ميآمدهاند و از ايشانتقاضاي نصيحت و موعظهاي ميكردهاند و آن حضرت با سخنان حكيمانه و پر مغزخود به پرسش آنها با پاسخ داده است . اين سخنان في المجلس يا بعدها نوشته شده است .
باز هم در يك جا نميبينيم كه رسول خدا خودش در جواب متقاضيان يكسطر نوشته باشد . قطعا اگر يك سطر نوشته از پيغمبر اكرم باقي ميماند ،مسلمانان به عنوان تيمن و تبرك و بزرگترين افتخار براي خود و خاندان خودآن را نگهداري ميكردند ، همچنانكه درباره حضرت امير ( عليه السلام ) وساير ايمه چنين جريانها زياد ميبينيم ، كه قسمتي از خطوط آن بزرگوارانسالها بلكه قرنها در خاندان خودشان يا در خاندان شيعيان محفوظ مانده است. همين الان قرآنهايي موجود است كه منسوب به آن بزرگواران است .
جريان معروف زيد بن علي بن الحسين ( ع ) و يحيي بن زيد و كيفيتنگهداري آنها از صحيفه سجاديه شاهد اين مدعاست .
ابن النديم در فن اول از مقاله دوم الفهرست جريان جالبي نقل ميكند ،
ميگويد :
" با يكي از شيعيان كوفي كه نامش محمد بن الحسين و معروف به ابن ابي
بعره بود آشنا شدم . كتابخانهاي داشت كه مثل آن را نديدهام . او آن
كتابخانه را از يك مرد شيعي كوفي دريافت كرده بود و عجيب اين است كه
در هر كتاب يا ورقه اي ثبت بود كه به خط كي است ؟ جماعتي از علما
شهادت خود را بر اينكه خط ، خط كي است نوشته بودند . در آن كتابخانه
خطوطي از امامين همامين حسن بن علي و حسين بن علي ( عليهما السلام ) موجود
بود و نگهداري ميشد ، و همچنين اسناد و عهدنامههايي به خط علي ( عليه
السلام ) و ساير دبيران رسول خدا موجود بود و از آنها مراقبت ميشد "
آري ، تا اين حد اين آثار متبركه كه حفظ و نگهداري ميشده است . چگونهممكن است كه رسول خدا حداقل يك سطر نوشته باشد و با آن عنايت عجيبمسلمين به حفظ آثار خصوصا آثار متبركه - باقي نمانده باشد ؟ !
مساله نوشتن آن حضرت حتي در دوره رسالت ، طبق قراين و امارات منتفياست ، اما مساله خواندن آن حضرت را در دوره رسالت نميتوان به طور قطعمنتفي دانست ، هر چند دليل كافي بر خواندن آن حضرت حتي در اين دورهنداريم بلكه بيشتر قراين از نخواندن آن حضرت حتي در اين دوره حكايت ميكند.صورت پيمان صلح را پيغمبر اكرم املا ميكرد و علي ( ع ) مينوشتپيغمبر اكرم فرمود بنويس : " « بسم الله الرحمن الرحيم » " .
سهيل بن عمرو نماينده قريش اعتراض كرد و گفت اين شعار شماست و مابا آن آشنايي نداريم ، بنويسيد " بسمك اللهم " . رسول اكرم موافقتكرد و به علي فرمود اين طور بنويس . بعد فرمود بنويس اين قراردادي استكه ميان محمد رسول الله و قريش منعقد ميگردد . نماينده قريش اعتراض
كرد و گفت ما تو را رسول الله نميدانيم ، فقط پيروان تو تو را رسول اللهميدانند ، ما اگر تو را رسول الله ميدانستيم با تو نميجنگيديم و مانعورود تو به مكه هم نميشديم ، اسم خود و اسم پدرت را بنويس . رسول اكرمفرمود شما مرا چه رسول الله بدانيد و چه ندانيد من رسول اللهام . سپس بهعلي فرمان داد كه بنويس : " اين پيماني است كه ميان محمد بن عبدالله ومردم قريش منعقد ميشود " .
اينجا بود كه مسلمانان سخت برآشفتند ، و هم از اين به بعد است كهنقلهاي تاريخي در بعضي خصوصيات با هم اختلاف دارد .
از سيره ابن هشام و صحيح بخاري " باب الشروط في الجهاد والمصالحه معاهل الحرب " برميآيد كه اين اعتراض قبل از نوشتن كلمه " رسولالله " صورت گرفت و همان وقت رسول اكرم موافقت فرمود كه به جاي " « محمد رسول الله " ، " محمد بن عبدالله » " نوشتهشود . ولي از بيشتر نقلها برميآيد كه اين اعتراض وقتي صورت گرفت كهعلي ( ع ) اين كلمه را نوشته بود و پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه اينكلمه را محو كند و علي از اينكه با دست خود آن كلمه مبارك را محو كند
معذرت خواست .
در اينجا باز نقلها مختلف ميشود : روايات شيعه اتفاق دارند كه پس ازامتناع علي ( ع ) از اينكه به دست خود اين كلمه مبارك را محو كند ،پيغمبر خود محو كرد و سپس علي ( ع ) نوشت " « محمد بن عبدالله » " .
در بعضي از اين روايات و همچنين در بعضي از روايات اهل سنت تصريح داردكه پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه كلمه را نشان دهد و گفت دست مرا رويكلمه بگذار تا خودم محو كنم . علي ( ع ) چنين كرد . پيغمبر خودش با دستخود كلمه " « رسول الله » " را محو كرد و آنگاه علي ( ع ) به جاي آن
نوشت " « بن عبدالله » " . پس نويسنده علي ( ع ) بوده نه پيغمبر ،بلكه طبق اين نقلها كه هم از طريق شيعه است و هم از طريق اهل سنت ،پيغمبر اكرم نه ميخوانده و نه مينوشته است .
در كتاب قصص قرآن ابوبكر عتيق نيشابوري سورآبادي كه برگرفتهاي است.
از تفسير وي بر قرآن و در قرن پنجم تاليف يافته و به زبان پارسي است ،جريان حديبيه را نقل ميكند تا آنجا كه سهيل بن عمرو نماينده قريش بهكلمه " « رسول الله » " اعتراض كرد . ميگويد :
" گفت ( سهيل بن عمرو ) چنين نبيس : " هذا ما صالح عليه محمد بنعبدالله سهيل بن عمرو " . رسول صلي الله عليه گفت مر علي را كه رسولالله بمحاي . علي را از دل بر نيامد كه رسول الله بمحودي . هر چند كه رسول ميگفت ، علي ميپيچيد . رسول صلي الله عليه گفت: انگشت من بر آن نه تا من بمحايم ، زانكه رسول صلي الله عليه امي بودنبشته ندانستي . علي انگشت رسول بر آن نهاد . رسول الله صلي الله عليهبمحود ، تا چنانكه مراد سهيل بود نبشت " .
يعقوبي نيز در تاريخ خود مينويسد : پيغمبر به علي امر كرد كه به جاي "« رسول الله " " بن عبدالله » " بنويسد .
در صحيح مسلم نيز پس از آنكه مينويسد علي از محو كردن امتناع كرد ،مينويسد :
" (پيغمبر اكرم فرمود ) " « فارني مكانها " فاراه مكانها فمحاها وكتب ابن عبدالله » . به علي گفت جاي كلمه را به من نشان بده ، علي نشانداد . پيامبر محو كرد و نوشت « محمد بن عبدالله » "
در اين روايت از طرفي مينويسد پيغمبر در محو كردن از علي كمك خواست، از طرف ديگر مينويسد پيغمبر محو كرد و نوشت . ممكن است در ابتدا بهنظر برسد كه پس از محو ، خود پيغمبر اكرم نوشت ، ولي مسلما مقصود ناقلحديث اين است كه علي نوشت ، زيرا در متن خود حديث آمده است كهپيغمبر براي محو از علي كمك خواست .از تاريخ طبري و كامل ابن اثير و از روايت ديگر بخاري در باب الشروط
تقريبا به صراحت استفاده ميشود كه كلمه دوم را خودپيغمبر به خط خود نوشت ، زيرا نوشتهاند " فاخذه رسول الله و كتب "يعني پيغمبر از علي گرفت و خود نوشت . در عبارت طبري و ابن اثير يك
جمله اضافه دارد به اين ترتيب :
" « فاخذه رسول الله و ليس يحسن ان يكتب فكتب » . رسول خدا از عليگرفت و در حالي كه نوشتن را نميدانست ، نوشت " .
روايت طبري و ابن اثير تاييد ميكند كه رسول خدا نمينوشته است و درحديبيه به طور استثنايي نوشته است .
اين روايت شايد نظر كساني را تاييد كند كه ميگويند پيغمبر به تعليمالهي اگر ميخواست بنويسد ميتوانست بنويسد ولي نمينوشت ، همچنانكهپيغمبر هرگز شعر نسرود و حتي شعر ديگري را نيز قرايت نكرد . احيانا اگرتك بيتي از ديگري ميخواست بخواند ، آن را " حل " ميكرد ، يعني كلمات
را مقدم و موخر و يا در الفاظ شعر كم و زياد ميكرد كه از صورت شعري خارجشود ، زيرا خداوند شعر را شايسته مقام او نميدانست : « و ما علمناهالشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قرآن مبين ».
به طوري كه ملاحظه ميشود نقلها در جريان حديبيه يكنواخت نيست ، و هرچند از بعضي نقلها استفاده ميشود كه در آن جريان ، كلمه " بن عبدالله "را كه به منزله جزيي از امضاي آن حضرت شمرده ميشود به دست خود نوشتهاست ، ولي همان نقلها تاييد ميكند كه جنبه استثنايي داشته است .
در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفي داستاني از اونقل ميكند كه به صراحت ميفهماند پيغمبر اكرم حتي در دوره رسالت نهميخوانده و نه مينوشته است ، ميگويد :
" من و گروهي از ثقيف بر پيغمبر وارد شديم و اسلام اختيار كرديم . ازاو خواستيم قراردادي با ما امضا كند و شروط ما را بپذيرد . پيغمبر اكرمفرمود هر چه ميخواهيد بنويسيد ، بياوريد ببينم . ما ميخواستيم شرط كنيمكه ربا و زنا را به ما اجازه دهد . چون خودمان نميتوانستيم بنويسيم به
علي بن ابي طالب مراجعه كرديم . علي چون ديد ما چنين شرطي داريم ازنوشتن امتناع كرد . از خالد بن سعيد بن العاص تقاضا كرديم . علي به اوگفت ميداني از تو ميخواهند كه چه بنويسي ؟ او گفت من چكار دارم ؟ هر چهآنها گفتند من مينويسم ، بعد كه نزد پيغمبر بردند خودش ميداند چه كند .
خالد آن را نوشت و نزد پيغمبر برديم . پيغمبر به يك نفر دستور داد آنرا بخواند . همينكه به " ربا " رسيد گفت دست مرا روي كلمه ربا بگذار. او دست پيغمبر را روي آن كلمه گذاشت و پيغمبر با دست خود آن را محوكرد و اين آيه قرآن را خواند : " « يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وذروا ما بقي من الربا » " . شنيدن اين آيه به روح ما ايمان واطمينان بخشيد . قبول كرديم ربا نخوريم . آن شخص كه نامه را ميخواندادامه داد، به موضوع " زنا " رسيد . باز پيغمبر دست خويش را روي آنكلمه گذاشت و خواند " « و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشه ». . . "
1.آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگی پيغمبر تفسير كلمه " امی " بوده است ؟
مفسران اسلامی كلمه امی را
سه جور تفسير كرده اند
1. درس ناخوانده و ناآشنا به خط و نوشته
اكثريت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح ميدهند .طرفداران اين نظر گفتهاند اين كلمه منسوب به " ام" است كه به معني مادر است . امي يعني كسي كه به حالت مادرزادي از لحاظ اطلاع بر خطوط ونوشتهها و معلومات بشري باقي مانده است ، و يا منسوب به " امت "است ، يعني كسي كه به عادت اكثريت مردم است ، زيرا اكثريت توده ، خط و نوشتن نميدانستند و عده كمي ميدانستند ، همچنانكه " عامي " نيز يعني كسي كه مانند عامه مردم است و جاهل است . بعضي گفتهاند يكي ازمعاني كلمه " امت "خلقت است و " امي " يعني كسي كه بر خلقت و حالت اوليه كه بيسوادياست باقي است و به شعري از " اعشي " استناد شده است ( 1 ) ، و به هرحال ، چه مشتق از " ام " باشد و چه از ( امت " ، و " امت " به هرمعني باشد ، معني اين كلمه درس ناخوانده است .
طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به " ام القري " يعني مكهدانستهاند . در سوره انعام آيه 93 از مكه به " « ام القري »" تعبيرشده است :« و لتنذر ام القري و من حولها ».براي اينكه تو به مكه و آنان كه در اطراف مكه هستند اعلام خطر كني .
اين احتمال نيز از قديم الايام در كتب تفسير آمده است و درچندين حديث از احاديث شيعه اين احتمال تاييد شده است ، هر چند خود اينحديثها معتبر شناخته نشده است و گفته شده و ريشه اسراييلي دارد .اين احتمال به ادلهاي رد شده است :
يكي اينكه كلمه " ام القري " اسم خاص نيست و بر مكه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است . ام القري يعنيمركز قريهها . هر نقطهاي كه مركز قريههايي باشد ام القري خوانده ميشود .
از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه 59 آمده است معلوم ميشود كهاين كلمه عنوان وصفي دارد نه اسمي :
« و ما كان ربك مهلك القري حتي يبعث في امها رسولا . »
پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريههايي را هلاك كند مگر آنكه قبلاپيامبري در مركز آن قريهها بفرستد و حجت را بر آنها تمام كند .
معلوم ميشود در زبان قرآن هر نقطهاي كه مركز يك منطقه باشد ام القرايآن منطقه است.
ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كساني اطلاق شده است كه مكي نبودهاند .
در سوره آل عمران آيه 20 ميفرمايد :
« و قل للذين اوتوا الكتاب و الاميينء اسلمتم . »
بگو به اهل كتاب و به اميين ( اعراب غير يهودي و نصراني ) آيا تسليمخدا شديد ؟
پس معلوم ميشود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همهاعرابي كه پيرو يك كتاب آسماني نبودند ، " اميين " گفته ميشده است .
بالاتر اينكه اين كلمه حتي به عوام يهود كه سواد و معلوماتي نداشتند بااينكه اهل كتاب شمرده ميشدند نيز اطلاق شده است ، چنانكه در سوره بقرهآيه 78 ميفرمايد :
« و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا اماني ».
بعضي از فرزندان اسراييل امي هستند ، از كتاب خود اطلاعي ندارند مگريك سلسله خيالات و اوهام .
بديهي است يهودياني كه قرآن آنان را " امي " خوانده است ، اهل مكهنبودهاند ، غالبا ساكن مدينه و اطراف مدينه بودهاند .
سوم اينكه اگر كلمهاي منسوب به ام القري باشد طبق قاعده ادبي بايد بهجاي " امي " ، " قروي " گفته شود ، زيرا طبق قاعده باب نسبت در علمصرف ، در نسبت به مضاف و مضاف اليه ، خاصه آنجا كه مضاف ، كلمه "اب " يا " ام " يا " ابن " يا " بنت " باشد به مضاف اليه نسبتداده ميشود نه به مضاف . چنانكه در نسبت به ابوطالب ، ابوحنيفه ، بني تميم طالبي ، حنفي ، تميمي گفته ميشود .
3.مشركين عرب كه تابع كتاب آسمانی نبودند
اين نظريه نيز از قديم الايام ميان مفسران وجود داشته است . در مجمعالبيان ذيل آيه 21 سوره آل عمران كه " « اميين »" در مقابل اهل كتابقرار گرفته است ( « و قل للذين اوتوا الكتاب والاميين ») ، اين نظر رابه صحابي و مفسر بزرگ عبدالله بن عباس نسبت ميدهد و در ذيل آيه 78 ازسوره بقره از ابوعبيده نقل ميكند ، و از ذيل آيه 75 آل عمران بر ميآيد كهخود طبرسي همين معني را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است . زمخشري در كشاف نيز اين آيه و آيه 75 آل عمران راهمين طور تفسير كرده است . فخر رازي اين احتمال را در ذيل آيه 78 بقره وآيه 20 آل عمران نقل ميكند .ولي حقيقت اين است كه اين معني ، يك معني جداگانه غير از معني اولنيست ، يعني چنين نيست كه هر مردمي كه پيرو يك كتاب آسماني نباشند بهآنها " امي " گفته شود هر چند آن مردم تحصيل كرده و با سواد باشند .
اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمي بي سوادبودهاند . آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشناييآنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروي نكردن آنها از يكي از كتب آسماني. لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده
است اين احتمال ذكر شده ، اما آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرماطلاق شده است احدي از مفسران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرويكي از كتابهاي آسماني نبوده است . در آنجا بيش از دو احتمال به مياننيامده است : يكي نا آشنا بودن آن حضرت با خط ، ديگر اهل مكه بودن ، و
چون احتمال دوم به ادله قاطعي كه گفتيم مردود است، پس قطعا آن حضرت ازآن جهت امي خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است .
در اينجا احتمال چهارم در مفهوم اين كلمه داده ميشود و آن اين است كهاين كلمه به معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال بهمعني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال همان است كهآقاي دكتر سيد عبداللطيف از پيش خود اختراع كرده و احيانا آن را با
معني سومي كه ذكر كرديم و از مفسران قديم نقل كرديم ، خلط كرده است .مشاراليه ميگويد :
" كلمات " امي " و " اميون " در قرآن در چند جاي مختلف به كاررفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكي معني از آن مستفاد ميشود . كلمهامي در لغت اصلا به معني كودك نوزادي است كه از بطن مادر متولد ميشود وبا اشاره به همين حالت حيات و زندگي است كه كلمه امي را با معني ضمن
آن به معني كسي كه نميتواند بخواند و بنويسد تعبير كردهاند . كلمه اميهمچنين به معني كسي است كه در " ام القري " زندگي ميكرده است . امالقري يعني مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتي بود كه اعرابزمان پيغمبر براي شهر مكه قايل بودند . بنابراين كسي كه اهل مكه بود امي
نيز ناميده ميشد .
يك مورد استعمال ديگر كلمه امي براي كسي است كه با متنهاي قديم ساميآشنايي نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن بهعنوان " « اهل »الكتاب " ناميده شدهاند ، نبوده است. در قرآن كلمه" « اميون »" براي اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسي نداشتهاند وپيرو تورات و انجيل هم نبودهاند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه "« اهل الكتاب »" قرار ميگرفته است .
در حالي كه براي كلمه امي اينهمه معاني مختلف وجود دارد معلوم نيستچرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معنيابتدايي يعني نوزاد چشم و گوش بسته را گرفتهاند و آن را به بي سواد وجاهل تعبير كردهاند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا
گروهي بي سواد معرفي كردهاند ؟ ! "
اولا ، از قديمترين ايام ، مفسران اسلامي كلمه امي و اميون را سه جورتفسير كردهاند و لااقل احتمالات سه گانهاي درباره آن ذكر كردهاند . مفسراناسلامي بر خلاف ادعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف فقط به يك معني نچسبيدهاند .
ثانيا ، هيچ كس نگفته است كه كلمه امي به معني نوزاد چشم و گوش بستهاست كه معني ضمني آن كسي باشد كه نميتواند بخواند و بنويسد . اين كلمهاساسا در مورد نوزاد به كار نميرود ، در مورد بزرگسالي به كار ميرود كهاز لحاظ فن خواندن و نوشتن به حالتي است كه از مادر زاده شده است ، بهاصطلاح علماي منطق مفهوم " عدم و ملكه " دارد . منطقيين اسلامي هموارهاين كلمه را به عنوان يكي از مثالهاي عدم و ملكه در كتب منطق ذكرميكردهاند .
ثالثا ، اينكه ميگويد يكي از معاني اين كلمه اين بوده كه با متنهايقديم سامي آشنايي نداشته باشد، صحيح نيست . آنچه از اقوال قدماي مفسرينو اهل لغت استفاده ميشود اين است كه اين كلمه در حالت جمع ( اميين )به مشركين عرب گفته ميشده است در مقابل اهل كتاب ، به اين علت كهغالبا مشركين عرب بي سواد بودند ، و ظاهرا اين عنوان تحقير آميز رايهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند .
ممكن نيست مردمي فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصي آشناييندارند ولي به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها " اميين " گفتهشود ، زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنابراين تفسير نيز كلمه " ام " يا" امت " است و مفهوم باقي بودن به حالت اولي و مادرزادي را ميرساند.
و اما علت اينكه اين كلمه از ريشه ام القري شناخته نشده است با اينكهبه صورت احتمال همواره آن را ذكر ميكردهاند ،اشكالات فراواني است كه در اين معني وجود داشته است و قبلا بيان شد .پس تعجب اين دانشمند هندي بي جاست .
مويد اين مدعا اين است كه در برخي استعمالات ديگر اين كلمه كه درروايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومي جز " درس ناخوانده " ندارد .در بحار الانوار جلد 16 چاپ جديد صفحه 119 مينويسد از خود پيغمبر اكرمروايت شده است :
« نحن امه اميه لا نقرء و لا نكتب » .ما قومي امي هستيم كه نه ميخوانيم و نه مينويسيم .
ابن خلكان در جلد 4 تاريخ خود ذيل احوال محمد بن عبدالملك معروف به" ابن الزيات " وزير معتصم و متوكل مينويسد :
" وي قبلا جزء دبيران معتصم خليفه عباسي بود و وزارت را احمد بن شاذيبصري به عهده داشت . روزي نامهاي براي معتصم رسيد و وزير آن نامه رابراي خليفه قرايت كرد . در آن نامه كلمه " كلاء " آمده بود . معتصم كهاز معلومات بهرهاي نداشت از وزير پرسيد : كلاء چيست ؟ وزير همنميدانست . معتصم گفت : " خليفه امي و وزير عامي " يعني خليفهاي درسنخوانده و وزيري جاهل . آنگاه گفت بگوييد يكي از دبيران بيايد . ابنالزيات حاضر بود و آمد . اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعنيبودند معني كرد و تفاوت آنها را گفت . همين امر مقدمه وزارت ابنالزيات شد " .
معتصم كه به لغت عامه سخن ميگفته است ، از كلمه " امي " ، درسناخوانده قصد كرده است . نظامي ميگويد :
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
هر دو جهان بسته فتراك اوست
امي گويا به زبان فصيح
از الف آدم و ميم مسيح
همچو الف راست به عهد وفا
اول و آخر شده بر انبيا
2آيا از قرآن استفاده میشود كه رسول اكرم میخوانده و مینوشته است ؟
آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است از بعضي از آيات قرآن صراحتاميتوان فهميد كه آن حضرت ، هم ميخوانده و هم مينوشته است ، از آن جملهآيه 163 از سوره آل عمران است :« لقد من الله علي المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهمآياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلالمبين ».
خداوند بر مومنان منت نهاد آنگاه كه پيغمبري در ميان آنها برانگيختكه آيات خدا را بر آنها تلاوت ميكند و آنها را پاكيزه ميگرداند و بهآنها كتاب و حكمت ميآموزد ، و همانا آنها پيش از آن در گمراهي آشكار
بودند .
ايشان ميگويند :
" بنا بر تصريح قرآن ، نخستين وظيفه پيغمبر آن بود كه قرآن را بهپيروانش تعليم دهد و مسلم است كه حداقل شايستگي براي كسي كه بخواهدكتاب يا محتويات كتاب و دانش يك كتابرا به ديگران تعليم دهد، باز هم مطابق تصريح خود قرآن ، آن است كهبتواند قلم را به كار بندد يا دست كم آنچه را با قلم نوشته شده بخواند"
اين استدلال ، به نظر عجيب ميآيد :
اولا ، آنچه مورد اتفاق مسلمين است و مشاراليه ميخواهد خلاف آن راثابت كند اين است كه رسول اكرم قبل از رسالت نه ميخوانده و نه مينوشتهاست . حداكثر اين استدلال اين است كه ايشان در دوره رسالت ميخوانده ومينوشتهاند چنانكه عقيده سيد مرتضي و شعبي و جماعتي ديگر بر اين است .پس مدعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف اثبات نميشود .
ثانيا ، از نظر دوران رسالت نيز اين استدلال ناتمام است . توضيح اينكهدر برخي از تعليمات مانند تعليماتي كه به نوآموز ميدهند كه خواندن ونوشتن به او بياموزند ، يا در تعليم رياضيات و امثال آن ، احتياج به قلمو كاغذ و رسم و تخته سياه و غيره هست و خود معلم بايد عمل كند تا دانشآموز يادانشجو ياد بگيرد ، اما تعليم حكمت و اخلاق و حلال و حرام كه كارپيغمبران است نيازي به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه ندارد .
مشايين از حكما را از آن جهت " مشايين " گفتهاند كه معلم در حالي كهراه ميرفت و قدم ميزد به دانشجويان تعليم ميكرد . البته براي شاگردان كهبخواهند ضبط كنند و فراموششان نشود لازم است بنويسند . لذا رسول خداهمواره توصيه ميكرد كه سخنانش را ضبطكنند و بنويسند . ميفرمود : " « قيدوا العلم » " دانش را دربند كنيد .
گفتند : چگونه دربند كنيم ؟ فرمود : بنويسيد.
ميفرمود :« نضر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها » .
خداوند خرم كند بندهاي را كه سخن مرا بشنود و ضبط كند و به آن كهنشنيده است ابلاغ نمايد .
در حديث است كه رسول خدا سه نوبت پشت سر هم فرمود : خدايا !جانشينان مرا رحمت كن . گفتند: يا رسول الله جانشينان شما كيانند ؟
فرمود : كساني كه بعد از من ميآيند و گفته مرا و سنت مرا ميگيرند و بهمردم ديگر تعليم ميكنند.
ايضا ميفرمود :
« من حق الولد علي الوالد ان يحسن اسمه و ان يعلمه الكتابه و ان يزوجهاذا بلغ »
از حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند ، نوشتنبه او بياموزاند ، و وقتي كه بالغ شد همسر برايش انتخاب كند .
قرآن كريم در كمال صراحت ميفرمايد :
« يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاكتبوه و ليكتببينكم كاتب بالعدل »
اي اهل ايمان ! هنگامي كه نسبت به يكديگر تعهداتي براي مدت معينيپيدا ميكنيد آن را بنويسيد . بايد نويسندهاي به درستي و انصاف و عدالت آن را بنويسد .
لهذا به دستور خدا و پيامبرش لازم شد مسلمانان به خاطر حفظ آثاردينيشان ، و هم براي اداي حقوق فرزندانشان ، و هم براي انتظام دنياشان بهصنعت شريف نوشتن و خواندن همت بگمارند . همين جهت سبب شد كه "نهضت قلم " به وجود آيد ، آنچنان نهضتي كه همان مردمي كه افرادباسوادشان انگشت شمار بودند ، آنچنان رو به علم و دانش و خواندن ونوشتن آوردند كه گروهي از آنها در مدينه چند زبان را آموختند و توانستندپيام اسلام را با زبانهاي گوناگون به سراسر جهان ابلاغ نمايند.
در تواريخ ميخوانيم كه اسراي بدر را پيغمبر با گرفتن فديه آزاد كرد .
برخي از آنها كه فقير بودند بدون فديه آزاد شدند و برخي كه تعليم خطميدانستند با آنها قرارداد كرد كه هر كدامشان ده نفر از كودكان مدينه راخط نوشتن بياموزانند و آنگاه آزاد شوند.
آري ، پيغمبر تا اين حد اصرار داشت كه اين صنعت رايج شود و مسلمانانبه دانش و آموختن رو آورند ، ولي هيچ يك از اينها ايجاب نميكند كهشخص رسول اكرم نيازي داشته باشد كه براي تعليم وتبليغ مردم از خواندن ونوشتن استفاده كند .
معظم له ميگويد :
" خداوند در اول سوره ، از قلم و نوشتن ياد كرده . آيا اين آيات صريحو روشن دليل نيست كه پيغمبر اسلام خواندن و نوشتن ميدانسته و با كتاب وقلم سر و كار داشته ؟ . . . چگونه ممكن است پيغمبر اكرم مردم را به علمو سواد و نوشتن تشويق كند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايي نداشته باشد، در صورتي كه هميشه در كارها پيشقدم بوده است "
اين استدلال نيز عجيب است .
البته اين آيات دليل بر اين است كه خداوند كه اين آيات را بر بندهايبراي هدايت بندگانش نازل كرده و هم پيغمبر كه اين آيات بر قلب مقدسشفرود آمده ، ارزش خواندن و نوشتن را براي بشر ميدانستهاند، اما اينآيات نه دليل بر اين است كه خداوند با خواندن و نوشتن و قلم و كاغذ سر
و كار دارد و نه پيغمبر .
ميگويد : " پيغمبر اكرم در همه دستورها كه ميداده پيشقدم بوده ، چگونهاين دستور را داده و خود عمل نكرده است ؟ " درست مثل اين است كهبگوييم پزشك كه نسخهاي به بيمار ميدهد اول بايد خودش آن نسخه را به كاربندد . بديهي است اگر پزشك بيمار گردد و همان نيازي كه بيماران به دواپيدا ميكنند پيدا كند ، خودش قبل از ديگران نسخه خود را به كار ميبندد ،اما اگر بيمار نشد و نياز پيدا نكرد چطور ؟
بايد ببينيم پيغمبر اكرم همان نيازي كه ديگران به خواندن و نوشتن دارند- كه سبب ميشود دارا بودن اين صنعت براي آنها كمال ، و فاقد بودن آننقص باشد - داشت و دستور خويش را به كار نبست ، و يا پيغمبر وضع خاصيدارد كه چنين نيازي ندارد . پيغمبر در عبادت ، فداكاري ، تقوا ، راستي ،درستي ، حسن خلق ، دموكراسي ، تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود، زيرا همه آنها براي او كمال بود و نداشتن آنها نقص بود ، اما موضوع بهاصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست .
ارزش فوق العاده سواد داشتن براي افراد بشر از آن جهت است كه وسيلهاستفاده كردن افراد بشر از معلومات يكديگر است . خطوط ، علامات و رموزياست كه افراد بشر براي تفهيم افكار و مقاصد يكديگر قرارداد كردهاند .
آشنايي با خطوط وسيلهاي است براي انتقال معلومات از فردي به فرد ديگر واز قومي به قوم ديگر و از نسلي به نسل ديگر . بشر به اين وسيله معلومات
خود را از فنا و نيستي و فراموشي حفظ ميكند . سواد داشتن از اين نظر نظيرزبان دانستن است . انسان به هر اندازه زبانهاي بيشتري بداند وسيلهبيشتري براي كسب معلومات بشرهاي ديگر در اختيار دارد .
هيچيك از زبان دانستن و سواد داشتن ، " علم " به معني واقعي نيست ،اما مفتاح و كليد علم هست. علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يكقانون كه در متن هستي واقعيت دارد آگاه گردد . علوم طبيعي ، منطق ،رياضيات علم است ، زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعي و تكويني وعلي و معلولي را ميان اشياء خارجي يا ذهني كشف ميكند ، اما دانستن لغت، قواعد زبان و امثال اينها علم نيست ، زيرا ما را به يك رابطه واقعيميان اشياءآگاه نميكند ، بلكه بر يك سلسله امور قراردادي و اعتباري كه از حد فرضو قرارداد تجاوز نميكند آگاه ميسازد . دانستن اين امور مفتاح و كليد علم
است نه خود علم .
آري ، در زمينه همين امور قراردادي يك جريانات واقعي پيش ميآيد ازقبيل تطورات لغتها و تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يكقانون طبيعي صورت ميگيرد ، و البته اطلاع بر آن قوانين طبيعي جزء فلسفه وعلم است ، پس ارزش سواد داشتن ، از نظر اين است كه انسان كليد دانشديگران را در دست ميگيرد .
اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به اين است كه انسان كليددانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند ؟ آياپيغمبر بايد از دانش افراد بشر استفاده كند ؟ اگر اينچنين است پس نبوغو ابتكار كجا رفت ؟ اشراق و الهام كجا رفت ؟ دانش مستقيم از طبيعت
كجا رفت ؟
از قضا پستترين انواع دانش آموزي همان است كه از نوشتهها و گفتههايديگران به دست آيد ، چه ، گذشته از آنكه شخصيت خود دانشآموز در آندخالت ندارد ، در نوشتههاي بشري اوهام و حقايق به هم آميخته است .
دكارت حكيم معروف فرانسوي پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد ،صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازهاش مورد تحسين و اعجاب همگانقرار گرفت . يكي از كساني كه مقالات وي را خوانده بود و بدانها اعجابداشت و مانند دكتر سيد عبداللطيف فكر ميكرد ، خيال كرد كه دكارت برگنجينهاي از نسخهها و كتابها دست يافته و معلومات خويش را از آنجا بهدست آورده است . به ملاقات وي رفت و از وي تقاضا كرد كتابخانهاش رابه او ارايه دهد . دكارت او را به محوطهاي كه در آنجا جسد گوسالهاي راتشريح كرده بود راهنمايي كرد و آن گوساله را به او نشان داد و گفت اين است كتابخانه من ! من معلومات خود را از اين كتابها به دست ميآورم .
مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادی میگفته است:
" عجب است كه بعضي افراد عمري را پاي چراغ به خواندن كتابها ونوشتههاي انسانهايي مانند خود صرف ميكنند ، اما يك شب خود همان چراغرا مطالعه نميكنند . اگر يك شب كتاب را ببندند و چراغ رامطالعه كنند، معلومات بيشتر و وسيعتري پيدا ميكنند " .هيچ كس عالم به دنيا نميآيد . همه مردم اول جاهل و بعد كم و بيش عالمميگردند . و به تعبير صحيحتر ، هر كسي جز خدا در ذات خود جاهل است و بهموجب نيروها و علل و اسباب ديگري عالم ميشود . پس هر كسي نيازمند بهمعلم ، يعني نيازمند يك قوه و نيرويي است كه الهام بخش او باشد.
خداوند درباره رسول اكرم ميفرمايد :
« ا لم يجدك يتيما فاوي و وجدك ضالا فهدي و وجدك عايلا فاغني »
آيا تو يتيمي نبودي كه خدا به تو پناه داد ؟ گمراه و بي خبر نبودي كهخدا تو را راهنمايي كرد و با خبرت ساخت ؟ تهيدست نبودي كه خداوند تورا بي نياز ساخت ؟
اما سخن در معلم است كه لزوما چي و كي بايد باشد ؟ آيا انسان حتمابايد از بشر ديگر علم بياموزد ، پس حتما لازم است كليد دانش بشرهايديگر را كه نامش " سواد داشتن " است در اختيار داشته باشد ؟ آياانسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد ؟ آيا انسان نميتواند بي نياز ازانسانهاي ديگر ، كتاب طبيعت و خلقت را مطالعه كند ؟ آيا انسان را آنمقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتصال پيدا كند و خداوند مستقيمامعلم و هادي او باشد ؟ قرآن كريم درباره پيغمبر ميفرمايد :
« و ما ينطق عن الهوي ، ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي »
او از هواي نفس سخن نميگويد ، آنچه ميگويد جز وحي كه به او ميرسدنيست . آن كه داراي نيروهاي زيادي است او را تعليم داده است .
علی ( عليه السلام ) درباره رسول اكرم میفرمايد:
« و لقد قرن الله به منذ كان فطيما اعظم ملك من ملايكته يسلك به طريقالمكارم و محاسن اخلاق العالم »از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده بود ، خداوندبزرگترين فرشته خويش را مامور و مراقب او قرار داده ، آن فرشته او رادر راههاي مكرمت ميبرد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق ميداد .
آن طرف كه عشق ميافزود درد
بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روي اوست
خامشاند و نعره تكرارشان
ميرود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و لوله
ني زيادات است و باب و سلسله
سلسله اين قوم جعد مشكبار
مساله دور است اما دور يار
هر كه در خلوت به بينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه
عارف از پرتو ميراز معاني دانست گوهر هر كس از اين لعل توانيدانست شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقي خواند معانيدانست
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نتاني دانست
ابن خلدون در مقدمه معروف خويش فصل " في ان الخط والكتابه من عداد الصنايع الانسانيه " بحثي ميكند دراطراف اينكه خط از آن نظر كمال استكه زندگي بشر اجتماعي است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند .
بعد سير تكاملي خط را در تمدنها ذكر ميكند ، آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره ميكند و سپس ميگويد :" در صدر اسلام ، خط از جنبه فني مراحل ابتدايي را طي ميكردو خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط ، خالي از نقص نبوده است ، ولي بعدهاتابعين و اخلاف آنها همان رسم الخط را به عنوان تيمن و تبرك در كتابتقرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضي از آن رسم الخطهاخلاف قاعده بود ، لهذا بعضي كلمات قرآن با رسم الخط خاصي باقي ماند " .
آنگاه ميگويد :
" كمالات فني و عملي از قبيل رسم الخط را كه بستگي دارد به اسباب ووسايل زندگي و جنبه نسبي دارد ، با كمالات مطلق كه فقدان آنها نقص درانسانيت انسان است و نقص واقعي است نبايد اشتباه كرد " .
ابن خلدون آنگاه موضوع امي بودن رسول خدا را طرح ميكند و خلاصه سخنشاين است :
" پيغمبر امي بود . امي بودن براي او كمال بود ، زيرا او علم خويش رااز بالا فرا گرفته بود . اما امي بودن براي ما نقص است ، زيرا مساوياست با جاهل بودن ما " آيه ديگري كه از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 از سوره "لم يكن " است . ميگويد :
" بسيار شگفت انگيز است كه مترجمان و مفسران قرآن به اين آيه كهتوصيف حضرت محمد ( ص ) ميباشد توجه نكردهاند كه در آن گفته شده : "« رسول من الله يتلوا صحفا مطهره »" يعني محمد پيغمبر خدا كه صحيفههاي مقدس و مطهر را قرايت ميكند . بايد توجهكرد كه در اين آيات گفته نشده است كه پيغمبر صحيفههاي مقدس را از خاطرخود نقل ميكند ، بلكه تصريح شده است كه اين صحيفهها را قرايت ميكند واز رو ميخواند " .
پاسخ اين استدلال آنگاه روشن ميشود كه مفهوم دو كلمه از كلمات آيه فوقالذكر روشن شود :
كلمه " صحيفه " و كلمه " « يتلوا »" .
" صحيفه " به معني ورق ( برگ ) است و " صحف " جمع صحيفه است .معني آيه با جمله بعد كه ميفرمايد : " « فيها كتب قيمه »" اين است :" پيغمبر برگهاي پاك و منزهي را كه در آنها نوشتههايي راست و پايدارهست براي مردم ميخواند . "
مقصود از اين برگها همان چيزها بود كه آيات قرآن مجيد را بر روي آنهامينوشتهاند . پس مقصود اين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم ميخواند .كلمه " « يتلوا »" از ماده تلاوت است . به هيچ مدركي بر نخوردهايمكه تلاوت به معني خواندن از رو باشد . آنچه مجموعا از كلمات اهل لغت واز موارد استعمال كلمه " قرايت " و كلمه " تلاوت " فهميده ميشود ايناست كه هر سخن گفتن ، قرايت يا تلاوت نيست . قرايت و تلاوت در موردياست كه سخني كه خوانده ميشود مربوط به يك متن باشد ، خواه آنكه آن متناز رو خوانده شود يا از بر ، مثلا خواندن قرآن ، قرايت و تلاوت است ،خواه از روي مصحف خوانده شود و يا از حفظ ، با يك تفاوت ميان خود ايندوازآیات قرآن به هیچ وجه استفاده نمی شود كه رسول خدا می خوانده ویا می نوشته است كلمه : تلاوت اختصاص دارد به خواندن متني كه مقدس باشد ، ولي قرايت اعم است از قرايت آيات مقدس و چيز ديگر . مثلا صحيح است گفته شود "گلستان سعدي را قرايت كردم " ، اما صحيح نيست گفته شود " گلستان سعديرا تلاوت كردم . "آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است كه از تواريخ و احاديث نيز ميتواناستفاده كرد كه رسول خدا ، هم ميخوانده و هم مينوشته است . به دو جرياناستناد ميكند :
1. ميگويد :" بخاري ضمن اخبار و احاديثي كه در كتاب " العلم " ثبت كرده نقلميكند كه يكبار پيغمبر نامهاي محرمانه به دامادش علي داد و مخصوصا بهاو گفت باز نكند و نام گيرنده را به خوبي به خاطر بسپارد و نامه را بهاو برساند . وقتي كه پيغمبر نامهاي چنان محرمانه ميفرستاد كه حتي علي
داماد و شخص مورد اعتماد پيغمبر هم نميبايست آن را بخواند و از آن مطلعشود ، آيا چه كسي جز خود پيغمبر ممكن است چنين نامهاي نوشته باشد ؟ "
متاسفانه روايتي كه در صحيح بخاري هست هيچ ذكر نميكند كه حاملنامه علي ( ع ) بوده است ، در صورتي كه مشاراليه ميخواهد از اينكهپيغمبر مضمون نامه را حتي از علي پنهان داشته است استفاده كند كه خودپيغمبر نامه را نوشته است .
در صحيح بخاري باب " العلم " ميگويد پيغمبر جمعي را فرستاد و بهامير آنها نامهاي داد و گفت پيش از آنكه به فلان نقطه برسي نامه را بازنكن . هيچ نميگويد كه امير آنها علي بود . و از مضمون روايت معلوم استكه كسي كه بايد نامه را باز كند خود حامل نامه بوده است نه شخص سومي كهآقاي دكتر سيد عبداللطيف پنداشته است .
آنچه بخاري در اينجا آورده مربوط است به داستان " بطن نخله " كه دركتب سير و تواريخ مضبوط است .
سيره ابن هشام تحت عنوان " سريه عبدالله بن جحش " و همچنينبحار الانوار عين روايت را نقل ميكند كه حامل نامه ، عبدالله بنجحش بوده است . ميگويند پيغمبر به او فرمود پس از دو روز قطع مسافت ،آن را باز كن و به آنچه نوشته شده است عمل كن . عبدالله بن جحش بعد ازدو روز قطع مسافت نامه را باز كرد و فرمان رسول خدا را اجرا كرد .مغازي واقدي تصريح ميكند كه نويسنده نامه ابي بن كعب بوده است نه خودپيغمبر اكرم . ميگويد :
" عبدالله بن جحش گفت يك شب بعد از نماز عشاء ، پيغمبر به منفرمود صبح زود آماده و مسلح بيا كه ماموريتي داري . پس از نماز صبح كهجمعيت در مسجد با پيغمبر خواندند ، من قبل از پيغمبر آماده و مسلح درخانهاش ايستاده بودم . عده ديگري نيز مانند من آمده بودند . پيغمبر ابيبن كعب را احضاركرد و دستور داد نامهاي بنويسد . پيغمبر آن نامه سربسته را به من داد وگفت تو را امير اين جمع قرار دادم و پس از دو شب كه از فلان راه ميروينامه مرا بگشا و هر چه در آنجا هست عمل كن . من پس از دو روز طي مسافت، نامه را باز كردم و ديدم فرمان داده است به " بطن نخله " ( نقطهاياست ميان مكه و طايف ) براي كسب اطلاعات لازم از كاروان قريش بروم .
ضمنا توصيه كرده كه هيچكدام از ياران خويش را مجبور به همراهي نكن ، هركه خواست ، با تو بيايد و هر كه نخواست ، برگردد . البته ماموريتخطرناكي بود . به ياران خود گفتم هر كه آماده شهادت است با من بيايد ،هر كس آماده نيست مختار است كه برگردد . همه يك كلام گفتند : نحنسامعون و مطيعون لله و رسوله و لك . . . " .
پس آنچه آقاي دكتر سيد عبداللطيف به آن استناد كرده به كلي بي اساساست .
2. جريان دومي كه در مورد استناد مشاراليه واقع شده جريان حديبيه است. ايشان ميگويند :
" به طوري كه بخاري و ابن هشام نقل كردهاند . . . پيغمبر عهدنامه راگرفت و با دست خود نوشت " .
اولا بخاري در يك روايت چنين نوشته و در روايت ديگر مخالف آن رانوشته است . علماي اهل تسنن تقريبا اجماع كردهاند كه هر چند ظاهر عبارتبخاري موهم اين است كه خود رسول اكرم نوشته است ولي منظور راوي ايننبوده است . سيره حلبي پس از آنكه طبق معمول جريان را نقل ميكند و حتي مينويسد : " پيغمبر اكرم براي محوكلمه رسول الله از علي كمك گرفت " ، روايت بخاري را نقل ميكند وميگويد برخي مدعي شدهاند كه اين يك معجزه بود كه از آن حضرت ظهور كرد .
ولي بعد ميگويد :
" بعضي گفتهاند اين روايت را به اين شكل اهل علم معتبر نميدانند .مقصود اين است كه پيغمبر امر كرد به كتابت نه اينكه خود نوشت " .
ميگويد :
" ابوالوليد باجي مالكي اندلسي كه خواست ظاهر عبارت بخاري را بگيرد، مورد انكار شديد علماي اندلس واقع شد ".
و اما سيره ابن هشام اصلا چنين چيزي ندارد و معلوم نيست چرا آقاي دكترسيد عبداللطيف چنين نسبتي به ابن هشام ميدهد .
ما قبلا گفتيم كه از جنبه تاريخي ، آنچه از اكثر نقلها استفاده ميشوداين است كه هر چه نوشته شد به وسيله علي ( ع ) بود ، تنها از عبارتطبري و ابن اثير بر ميآيد كه پيغمبر با اينكه نوشتن نميدانست ، برداشتو خودش نوشت .
تازه حداكثر اين است كه پيغمبر در دوران رسالت ، يك نوبت يا بيشترنوشته است و حال آنكه محل بحث ، دوران قبل از رسالت است .از مجموع آنچه گذشت معلوم شد كه رسول اكرم به حكم تاريخ قطعي و بهشهادت قرآن و به حكم قراين فراواني كه از تاريخ اسلام استنباط ميشود ،لوح ضميرش از تعلم از بشر پاك بوده است . او انساني است كه جز مكتبتعليم الهي مكتبي نديده و جز از حق دانشي نياموخته است . او گلي است كه
جز دست باغبان ازل دست ديگري در پرورشش دخالت نداشته است .او با آنكه با قلم و كاغذ و مركب و خواندن و نوشتن آشنا نبود ، دركتاب مقدس خويش به قلم و آثار قلم به عنوان يك امر مقدس سوگند يادكرد و در اولين پيام آسماني خود فرمان خواندن داد x علم و دانش و صنعت به كار بردن قلم را ، پس از نعمت آفرينش ،بزرگترين نعمت ارزاني شده به بشر معرفي كرد. آن كس كه خود قلمبه دست نگرفته بود بلافاصله پس از ورود به مدينه و ايجاد امكانات ساده، " نهضت قلم " ايجاد كرد و با آنكه خود معلمي از بشر نديده بود ودارالعلم و دانشگاهي طي نكرده بود ، خود معلم بشر و پديد آورندهدارالعلمها و دانشگاهها شد .
ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرسشد
كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
حضرت رضا ( ع ) در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به راسالجالوت فرمود :
" از جمله دلايل صدق اين پيامبر اين است كه شخصي بود يتيم ، تهيدست ،چوپان ، مزدكار ، هيچ كتابي نخوانده و نزد هيچ استادي نرفته بود . كتابيآورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست " .
آن چيزي كه بيش از پيش عظمت و رفعت و آسماني بودن قرآن كريم رامدلل ميسازد اين است كه اين كتاب عظيم آسماني با اينهمه معارف در بابمبدا ، معاد ، انسان ، اخلاق ، قانون ، قصص ، عبرتها ، مواعظ ، و بااينهمه لطف و زيبايي و فصاحت ، بر زبان كسي جاري شده كه خود امي بودهاست . نه تنها هيچ مدرسه و دانشگاه و دارالعلمي را در همه عمر نديدهاست و با هيچ دانشمندي از دانشمندان جهان روبرو نشده است ، حتي يككتاب ساده از كتابهاي عصر خود را نخوانده است .آيت و معجزهاي كه خداوند بر آخرين پيامبرش فرستاد از نوع كتاب ونوشته است ، از نوع سخن است ، از نوع فكر و احساس است ، با عقل و بافكر و با دل و ضمير سر و كار دارد . اين كتاب قرنهاست كه قدرت خارقالعاده معنوي خود را نشان داده و نشان ميدهد ، روزگار نميتواند آن راكهنه كند ، ميليونها ميليون دل را به سوي خود كشيده و ميكشد ، نيرويحياتي در آن موج ميزند ، چه عقلهاي مفكري را به انديشه و تدبر وا داشته وچه دلهايي را لبريز از ايمان و ذوق و شوق معنوي كرده و چه مرغان سحر وشب زنده داراني را غذاي روحي شده و چه اشكها را از عشق به خدا و خوف ازخدا در نيمههاي شب بر گونهها جاري ساخته است و چه ملتهاي اسير و بهزنجير كشيده را از چنگال ظلم و استبداد نجات داده است .
نقش قرآن چونكه بر عالم نشست
نقشههاي پاپ و كاهن را شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابي نيست چيز ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
همچو حق پيدا و پنهان است اين
زنده و پاينده و گوياست اين
آري ، عنايت ازلي براي اينكه آيت بودن اين كتاب و وحي بودنش بيشترروشن شود آن را بر بندهاي از بندگانش فرود آورد كه يتيم ، فقير ، چوپان، صحرا گرد و درس ناخوانده و مكتب ناديده بود .
« ذلك فضل الله يوتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم ».
پايان