رسول درس ناخوانده

يكي ازنكات روشن زندگي رسول اكرم صلي الله عليه وآله اين است كه درس ناخوانده ومكتب ناديده بوده است.نزد هيچ معلمي نياموخته وباهيچ نوشته ودفتر وكتابي آشنانبوده است.

احدي ازمورخان،مسلمان ياغيرمسلمان ،مدعي نشده است كه آن حضرت دردوران كودكي ياجواني،چه رسد به دوران كهولت وپيري كه دورۀ رسالت است ،نزد كسي  خواندن ونوشتن آموخته است،وهمچنين احدي ادعا نكرده وموردي رانشان نداده است كه آن حضرت قبل ازدوران رسالت يك سطر خوانده ويايك كلمه نوشته است.

مردم عرب ،بالاخص عرب حجاز،درآن عصر وعهد به طوركلي مردمي بي سواد بودند.افرادي ازآنها كه ميتوانستند بخوانند وبنويسند انگشت نما بودند.عادتا ممكن نيست كه شخصي درآن محيط اين فن رابياموزد ودرميان مردم به اين صفت معروف نشود.

چنانكه مي دانيم-وبعدا دربارۀ اين بحث خواهيم كرد- مخالفان پيغمبر اكرم درآن تاريخ اورابه اخذ مطالب از افواه ديگران متهم نكردند كه چون باسواد است وخواندن ونوشتن مي داند كتابهايي نزد خود دارد ومطالبي كه مي آورد از آن كتابها استفاده كرده است.اگر پيغمبر كوچكترين آشنايي باخواندن ونوشتن ميداشت قطعا مورد اين اتهام واقع مي شد.

اعترافات ديگران

خاورشناسان نيز كه باديدۀ انتقاد به تاريخ اسلامي مي نگرند كوچكترين نشانه اي برسابقۀ خواندن ونوشتن رسول اكرم نيافته،اعتراف كرده اند كه اومردي درس ناخوانده بود واز ميان ملتي درس ناخوانده برخاست.

كارلايل دركتاب معروف الابطال مي گويد:

يك چيز رانبايد فراموش كنيم وآن اينكه محمد هيچ درسي از هيچ استادي نياموخته است.صنعت خط تازه درميان مردم عرب پيدا شده شود.

به عقيدۀ من حقيقت اين است كه محمد باخط، خواندن آشنانبوده ،جز زندگي صحرا چيزي نياموخته بود.

ويل دورانت درتازيخ تمدن مي گويد:

ظاهرا هيچ كس دراين فكرنبود كه وي (رسول اكرم)رانوشتن وخواندن آموزد.درآن موقع هنرنوشتن وخواندن به نظر عربان اهميتي نداشت.به همين جهت درقبيلۀ قريش بيش ازهفده تن خواندن ونوشتن نمي دانستند.معلوم نيست كه محمد شخصا چيزي نوشته باشد وازپس پيمبري كاتب مخصوص داشت.معذلك معروف ترين وبليغ ترين كتاب زبان عربي به زبان وي جاري شد ودقايق امور رابهتر ازمردم تعليم داده شناخت.

جان ديون پورت دركتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد وقرآن مي گويد:

دربارۀ تحصيل وآموزش ،آن طوري كه درجهان معمول است،همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده وجز آنچه درميان قبيله اش رايج ومعمول بوده چيزي نياموخته است.

كونستان ويرژيل گيورگيو دركتاب محمد پيغمبري كه ازنو بايد شناخت مي گويد:

بااينكه امي بود،دراولين آيات كه بروي نازل شده صحبت ازقلم وعلم،يعني نوشتن ونويسانيدن وفراگرفتن وتعليم دادن است.درهيچ يك ازاديان بزرگ اين اندازه براي معرفت قائل به اهميت نشده اند وهيچ ديني رانمي توان يافت كه درمبدأ آن ،علم ومعرفت اينقدر ارزش واهميت داشته باشد.اگر محمد يك دانشمند بود،نزول اين آيات درغار(حرا)توليد حيرت نمي كرد،چون دانشمندان قدرعلم رامي داند،ولي اوسواد نداشت ونزدهيچ آموزگاري درس نخوانده بود.من به مسلمانها تهنيت مي گويم كه درمبدأ دين آنهاكسب معرفت اينقدر بااهميت تلقي شده.

گوستا ولوبون دركتاب معروف خودتمدن اسلام وعرب مي گويد:

اين طور معروف است كه پيغمبرامي بوده است،وآن مقرون به قياس هم هست.زيرااولا اگرازاهل علم بود ارتباط مطالب وفقرات قرآن به هم بهتر مي شد،بعلاوه آن هم قرين قياس است كه اگرپيغمبر امي نبود نمي توانست مذهب جديدي شايع ومنتشر سازد،براي اينكه شخص امي به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناست وبهتر مي تواندآنها رابه راه راست بياورد.به هرحال،پيغمبرامي باشدياغيرامي،جاي هيچ ترديدي نيست كه اوآخرين درجه عقل وفراست وهوش رادارابوده است.

گوستاولوبون به علت آشنانبودن بامفاهيم قرآني،وهم به خاطرافكارمادي كه داشته است سخن ياوه اي درباره ارتباط آيات قرآن ودرباره عاجز بودن عالم ازدرك احتياجات جاهل مي بافدوبه قرآن وپيغمبراهانت مي كند،درعين حال اعتراف داردكه هيچ گونه سندي ونشانه اي برسابقه آشنايي پيغمبراسلام باخواندن ونوشتن وجود ندارد.

غرض ازنقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست.براي اظهارنظردرتاريخ اسلام ومشرق،خودمسلمانان ومشرق زميني هاشايسته ترند.نقل سخن اينان براي اين است كه كساني كه خودشخصامطالعه ندارندبدانند كه اگر كوچكترين نشانه اي دراين زمينه وجود مي داشت ازنظر مورخان كنجكاوومنتقد غيرمسلمان پنهان نمي ماند.

رسول اكرم درخلال سفري كه همراه ابوطالب به شام رفت،ضمن استراحت دريكي ازمنازل بين راه،برخورد كوتاهي بايك راهب به نام بحيرا1داشته است.اين برخورد،توجه خاورشناسان راجلب كرده است كه آياپيغمبراسلام ازهمين برخورد كوتاه چيزي آموخته است؟

وقتي كه چنين حادثه كوچكي توجه مخالفان را درقديم وجديد برانگيزد،به طريق اولي اگركوچكترين سندي براي سابقه آشنايي رسول اكرم باخواندن ونوشتن وجودمي داشت،ازنظرآنان مخفي نمي ماند ودرزير ذره بين هاي قوي اين گروه چندين باربزرگتر نمايش داده مي شد.

براي اينكه مطلب روشن شودلازم است دردوقسمت بحث شود:

1.دوره قبل ازرسالت

2.دوره رسالت

دردوره رسالت نيزازدونظر بايدمطلب موردمطالعه قرارگيرد:

1.نوشتن

2.خواندن

بعداخواهيم گفت آنچه قطعي ومسلم است ومورداتفاق علماي مسلمين وغيرآنهاست اين است كه ايشان قبل ازرسالت كوچكترين آشنايي باخواندن ونوشتن نداشته اند.اما دوره رسالت ،آن اندازه قطعي نيست.دردوره رسالت نيزآنچه مسلم تراست ننوشتن ايشان است،ولي نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست.ازبرخي روايات شيعه ظاهر مي شودكه ايشان دردوره رسالت مي خوانده اند ولي نمي نوشته اند،هرچندروايات شيعه نيزدراين جهت وحدت وتطابق ندارند.آنچه ازمجموع قرائن ودلائل استفاده مي شوداين است كه دردوره رسالت نيز نه خوانده اندونه نوشته اند.

براي اينكه دوره ماقبل رسالت رارسيدگي كنيم لازم است درباره وضع عمومي عربستان درآ» عصر ازلحاظ خواندن ونوشتن بحث كنيم.

ازتواريخ چنين استفاده مي شودكه مقارن ظهوراسلام،افرادي درآن محيط كه خواندن ونوشتن مي دانسته اندبسيار معدود بوده اند.

پيدايش خط درحجاز

بلاذري درآخرفتوح البلدان آغازپيدايش خط رادرميان اعراب حجاز چنين ذكر مي كند:

اولين بارسه نفرازقبيله«طي»(كه درمجاورت شام بودند)خط(خط عربي)راوضع كردندوهجاء عربي رابه هجاء سرياني قياس كردند.بعدعده اي ازاهل انباراين خط راازآن سه نفرآموختند واهل حيره ازاهل انبار فراگرفتند.بشربن عبدالملك كندي برادراكيدربن عبدالملك كندي امير دومة الجندل كه نصراني بود،دررفت وآمدهاي خودبه حيره خط عربي راازاهل حيره ياده گرفت.همين بشربراي كاري به مكه رفت وسفيان بن اميه(عموي ابوسفيان)وابوقيس بن عبدمناف بن زهره اوراديدندكه مي نوشت،ازاو خواستندكه نوشتن رابه آنها تعليم كندواوبه آنهاتعليم كرد.بعدخود بشر بااين دو نفردريك سفرتجارتي به طائف رفتند،غيلان بن سلمه ثقفي درطائف خط نوشتن راازآنها آموخت.بعدبشر ازآن دونفر جداشد وبه ديارمصر رفت.عمروبن زرارة كه بعدبه عمروكاتب معروف شدنوشتن راازاوآموخت. سپس بشربه شام رفت ودر آنجاعده زيادي ازاوفراگرفتند.

ابن النديم درالفهرست،فن اول ازمقاله اولي،به قسمتي ازگفته هاي بلاذري اشاره مي كند.ابن النديم ازابن عباس روايت مي كندكه اول كسي كه خط عربي نوشت سه نفر ازمردان قبيله بولان بودند كه قبيله اي است درانبار،واهل حيره ازمردم انبار فراگرفتند.

ابن خلدون نيزدرمقدمه خويش فصل «في انّ الخطّ والكتابة من عداد الصنائع الانسانيّة»قسمتي ازگفته هاي بلاذري راذكر وتأييد مي كند.

بلاذري باسند روايت مي كند كه هنگام ظهور اسلام درهمه مكه چندنفر باسواد بودند.مي گويد:

اسلام ظهور كردودرقريش فقط هفده نفرصنعت نوشتن رامي دانستند:عثمان بن عفان،ابوعبيده جراح ،طلحه،يزيد بن ابي سفيان،ابوحذيفة بن ربيعه،حاطب بن عمرو عامري ،ابوسلمۀ مخزومي ،ابان بن سعيد اموي،خالد بن سعيد اموي ،عبدالله بن سعد بن ابي سرح،حويطب بن عبدالعزي ،ابوسفيان بن حرب،معاوية بن ابي سفيان ،جهيم بن الصلت ،علا ءبن الحضرمي كه ازهم پيمانان قريش بود نه ازخود قريش.

بلاذري فقط يك زن قرشي رانام مي برد كه دردورۀ جاهليت مقارن ظهور اسلام،خواندن ونوشتن مي دانست واورا «شفاء»دختر عبدالله عدوي بود.اين زن مسلمان شد واز مهاجران اوليه به شمار مي رود.بلاذري ميگويد:

اين زن همان است كه حفصه همسر پيغمبر رانوشتن آموخت وروزي پيغمبر اكرم به اوفرمود:الا تعلمين حفصة رقية‌النملة‌كما علمتها الكتابة يعني همچنان كه نوشتن رابه حفصه آموزانيدي خوب است «رقية‌النملة»2رانيز به وي بياموزي.

بلاذري آنگاه چند زن از زنان مسلمان رانام مي برد كه دردورۀ اسلام،هم مي خواندند وهم مي نوشتند وياتنها مي خواندند،مي گويد:

حفصه همسر پيغمبر مي نوشت،ام كلثوم دختر عقية‌بن ابي معيط (اززنان مهاجر اوليه)نيز مينوشت. عايشه دختر سعد گفت پدرم به من نوشتن آموخت .كريمه دخترمقداد نيز مي نوشت.وعايشه (همسر پيغمبر)مي خواند ولي نمي نوشت .همچنين ام سلمه.

بلاذري سپس نام كساني را كه درمدينه سمت دبير ي رسول خدا راداشتند ذكر مي كند .آنگاه مي گويد مقارن ظهور اسلام فقط يازده نفر از مردم اوس وخزرج (دوقبيلۀ معروف ساكن مدينه)صنعت خط رامي دانستند ونام آنها راهم ذكر مي كند.

معلوم مي شود صنعت خط،تازه وارد محيط حجاز شده بوده است واوضاع واحوال محيط آن روز حجاز چنان بوده كه اگر كسي خواندن يانوشتن مي دانست معروف خاص وعام مي شد .افرادي كه مقارن ظهوراسلام اين صنعنت رامي دانستند ،چه درمكه وچه درمدينه معروف وانگشت نما ومعدود وانگشت شمار بودند .لهذا نامشان درتاريخ ثبت شد،واگر رسول خدا در زمرۀ آنان مي بود قطعا به اين صنعت شناخته مي شد ونامش درزمرۀ آنان برده مي شد وچون اسمي از آن حضرت درزمرۀ آنان نيست معلوم مي شود به طورقطع اوباخواندن ونوشتن سروكار نداشته است.

دورۀ رسالت ومخصوصا دورۀ‌مدينه

ازمجموع قرائن به دست مي آيد كه رسول اكرم دردورۀ رسالت نيز نه مي خواند ونه نوشت،ولي علماي اسلامي –چه شيعه وچه سني-دراين جهت وحدت نطر ندارند،بعضي استبعاد كرده اند كه چگونه ممكن است وحي –كه همه چيز رامي آموخته است-خواندن ونوشتن رابه اونياموخته باشد؟

درچندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت دردوران رسالت مي خوانده ولي نمي نوشته است.از آن جمله روايتي است كه صدوق درعلل الشرايع آورده است:

ازمنتهاي خدا برپيامبرش اين بودكه مي خواند ولي نمي نوشت.هنگامي كه ابوسفيان متوجه احد شد عباس عموي پيغمبر نامه اي به آن حضرت نوشت .وقتي نامه رسيد كه اودر يكي ازباغهاي اطراف مدينه بود .پيغمبر نامه راخواند ولي اصحابش رابه مضمون نامه آگاه نكرد.امركرد همه به شهر بروند .همينكه به شهر رفتند موضوع رابه اطلاع آنها رسانيد.

ولي درسيرۀ زيني دحلان جريان نامۀ عباس رابرخلاف روايت علل الشرايع نقل مي كند،مي گويد:

همين كه نامۀ عباس به رسول خدار سيد ،مهرش راباز كرد،به ابي بن كعب داد بخواند .كعب خواند پيغمبر دستورداد كتمان كند.پس از آن رسول خدا برسعد بن الربيع صحابي معروف وارد شد وموضوع نامۀ عباس رابا او درميان گذاشت واز او نيز خواست فعلا موضوع راپنهان نگه دارد.

بعضي معتقدند كه آن حضرت دردورۀ رسالت ،هم مي خواند ه وهم مي نوشته است.سيد مرتضي –به نقل بحارالانوار-مي گويد:

عقيدۀ شعبي وجماعتي ازاهل علم اين است كه رسول اكرم ازدنيا نرفت مگر اينكه هم خواند وهم نوشت.

سيدمرتضي خود به حديث معروف دوات وقلم (يادوات وشانه)استناد مي كند ،مي گويد:

دراخبار معتبر ودرتواريخ وارد شده ك آن حضرت درحين وفات فرمود دوات وشانه بياوريد تابراي شما دستور ي بنويسم كه بعد ازمن گمراه نشويد.

استناد به حديث دوات وقلم استناد صحيحي نيست اين حديث صراحت ندارد كه رسول خدا مي خواسته است بادست خود بنويسد.اگر فرض كنيم مي خواسته است درحضور جمع فرمان بدهد بنويسند وآنها راشاهد بگيرد وبه عنوان شهادت ازآنها امضا بگيرد،باز  تعبير اينكه «‌مي خواهم براي شما چيزي بنويسم كه گمراه نشويد»صحيح است.به اصطلاح ادبي،اين گونه تعبيرات «استاد مجازي»است.اسناد مجازي ازوجوه فصاحت است ودرزبان عربي وغير عربي شايع است.

 

دبيران پيغمبر

 از نصوص تواريخ معتبر و قديمي اسلامي به دست مي‏آيد كه رسول خدا در مدينه گروهي "دبير" داشته است. اين دبيران وحي خدا ، سخنان پيغمبر، عقود و معاملات مردم ، عهدها و پيمان نامه‏هاي رسول خدا با مشركين و اهل‏ كتاب ، دفاتر صدقات و مالياتها ، دفاتر غنايم و اخماس و نامه‏هاي‏ فراوان آن حضرت را به اطراف و اكناف مي‏نوشته‏اند .علاوه بر وحي خدا و سخنان شفاهي آن حضرت كه نوشته شده و باقي است ،عهدنامه‏ها و بسياري از نامه‏هاي رسول خدا نيز در متن تاريخ ثبت شده است‏
. محمد بن سعد در الطبقات الكبير  در حدود صد نامه از آن حضرت كه‏متن اكثر آنها را آورده است نقل مي‏كند .برخي از اين نامه‏ها به سلاطين و حكمرانان جهان و روساي قبايل و حكام‏دست نشانده رومي يا ايراني خليج فارس و ساير شخصيتهاست و مشتمل بردعوت به اسلام است ، برخي ديگر حكم بخشنامه و دستورالعمل دارد و جزءمدارك فقهي اسلام به شمار مي‏رود ، برخي ديگر به منظور كارهاي ديگر است .بسياري از آن نامه‏ها معلوم است كه به خط چه كسي است ، كاتب نام خود رادر آخر نامه قيد كرده است . گويند اول كسي كه اين سنت را در آنجا رايج‏ كرد كه نام كاتب در آخر نامه قيد شود ، ابي بن كعب صحابي معروف است .هيچيك از اين نامه‏ها و پيمان‏نامه‏ها و دفاتر را رسول خدا به خط خودننوشته است ، يعني يك جا نمي‏بينيم كه گفته باشند فلان نامه را رسول خدابه خط خود نوشت بالاتر اينكه هيچ جا ديده نمي‏شود كه رسول خدا يك آيه‏قرآن را به خط خود نوشته باشد ، در صورتي كه كتاب وحي هر كدام به خط خودقرآني نوشته‏اند . آيا ممكن است رسول اكرم خط بنويسد و آنگاه به خط خودقرآني يا سوره‏اي از قرآن و لااقل آيه‏اي از قرآن ننويسد ؟ !در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبي در جلد دوم‏تاريخ خويش مي‏گويد :

 دبيران رسول خدا كه وحی ، نامه‏ها و پيمان‏نامه‏ها را می‏نوشتنداينان‏اند :علي بن ابي طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، عمرو بن العاص ،معاويه بن ابي سفيان ، شرحبيل بن حسنه ، عبدالله بن سعد بن ابي سرح ،مغيره بن شعبه ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت ، حنظله بن الربيع ، ابي بن‏كعب ، جهيم بن الصلت ،حصين النميري

مسعودي در التنبيه والاشراف تا اندازه‏اي تفصيل مي‏دهد كه اين دبيران ،هر كدام چه نوع كاري را به عهده داشته‏اند و نشان مي‏دهد كه اين دبيران‏بيش از اين توسعه كار داشته و نوعي نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان‏بوده است . مي‏گويد :

" خالد ابن سعيد بن العاص پيش دست رسول خدا بود ، حاجتهاي متفرقه‏اي‏كه پيش مي‏آمدمي‏نوشت ، همچنين مغيرش بن شعبه و حصين بن نمير . عبدالله‏بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاي مردم و عقودو معاملات آنها را مي‏نوشتند .
زبير بن العوام و جهيم بن الصلت صورت ماليات و صدقات را ضبط مي‏كردند. حذيفه بن اليمان عهده‏دار نوشتن " حرازي " حجاز بود . معيقيب بن ابي‏فاطمه دوسي غنايم را وارد مي‏كرد . زيد بن ثابت انصاري نامه به حكام وپادشاهان مي‏نوشت و ضمنا سمت مترجمي رسول خدا را داشت . او زبانهاي‏فارسي و رومي و قبطي و حبشي را ترجمه مي‏كرد و همه اينها را در مدينه ازاهل اين زبانها آموخته بود ( 2 ) . حنظله بن الربيع ذخيره بود و هر وقت‏يكي از آنها كه نام برديم نبود او كارش را انجام مي‏داد و به " حنظله‏كاتب " معروف شده بود . حنظله در زمان خلافت عمر كه فتوحات اسلامي رخ داد به " رها " رفت و در همانجا فوت كرد . عبدالله‏بن سعد بن ابي سرح مدتي سمت نويسندگي داشت ولي بعد مرتد شد و به مشركان‏پيوست . شرحبيل بن حسنه طابخي نيز برايش نوشته است . ابان بن سعيد وعلاء بن الحضرمي نيز گاهي برايش مي‏نوشتند . معاويه فقط چند ماهي قبل ازوفات رسول خدا برايش نويسندگي كرد . اينها كساني هستند كه رسما مدتي‏عهده‏دار سمت " دبيري " بودند . و اما افرادي كه احيانا يك يا دو نامه‏برايش نوشته‏اند و جزء دبيران پيغمبر به شمار نمي‏روند ما از آنها ياد
نمي‏كنيم "
مسعودي در اينجا از كتاب وحي و همچنين نويسندگان پيمان نامه‏هاي رسمي‏مانند علي ( عليه السلام) و عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب و غير اينهانام نبرده است ، مثل اينكه خواسته است كساني را نام ببرد كه سمت ديگري‏غير از سمت كتابت وحي عهده‏دار بوده‏اند .
در تواريخ و احاديث اسلامي به قضاياي زيادي برمي‏خوريم مبني بر اينكه‏متقاضياني از دور يا نزديك به حضور رسول اكرم مي‏آمده‏اند و از ايشان‏تقاضاي نصيحت و موعظه‏اي مي‏كرده‏اند و آن حضرت با سخنان حكيمانه و پر مغزخود به پرسش آنها با پاسخ داده است . اين سخنان في المجلس يا بعدها نوشته شده است .
باز هم در يك جا نمي‏بينيم كه رسول خدا خودش در جواب متقاضيان يك‏سطر نوشته باشد . قطعا اگر يك سطر نوشته از پيغمبر اكرم باقي مي‏ماند ،مسلمانان به عنوان تيمن و تبرك و بزرگترين افتخار براي خود و خاندان خودآن را نگهداري مي‏كردند ، همچنانكه درباره حضرت امير ( عليه السلام ) وساير ايمه چنين جريانها زياد مي‏بينيم ، كه قسمتي از خطوط آن بزرگواران‏سالها بلكه قرنها در خاندان خودشان يا در خاندان شيعيان محفوظ مانده است‏. همين الان قرآنهايي موجود است كه منسوب به آن بزرگواران است .
جريان معروف زيد بن علي بن الحسين ( ع ) و يحيي بن زيد و كيفيت‏نگهداري آنها از صحيفه سجاديه شاهد اين مدعاست .
ابن النديم در فن اول از مقاله دوم الفهرست جريان جالبي نقل مي‏كند ،
مي‏گويد :
" با يكي از شيعيان كوفي كه نامش محمد بن الحسين و معروف به ابن ابي‏
بعره بود آشنا شدم . كتابخانه‏اي داشت كه مثل آن را نديده‏ام . او آن‏
كتابخانه را از يك مرد شيعي كوفي دريافت كرده بود و عجيب اين است كه‏
در هر كتاب يا ورقه اي ثبت بود كه به خط كي است ؟ جماعتي از علما
شهادت خود را بر اينكه خط ، خط كي است نوشته بودند . در آن كتابخانه‏
خطوطي از امامين همامين حسن بن علي و حسين بن علي ( عليهما السلام ) موجود
بود و نگهداري مي‏شد ، و همچنين اسناد و عهدنامه‏هايي به خط علي ( عليه‏
السلام ) و ساير دبيران رسول خدا موجود بود و از آنها مراقبت مي‏شد "

آري ، تا اين حد اين آثار متبركه كه حفظ و نگهداري مي‏شده است . چگونه‏ممكن است كه رسول خدا حداقل يك سطر نوشته باشد و با آن عنايت عجيب‏مسلمين به حفظ آثار خصوصا آثار متبركه - باقي نمانده باشد ؟ !
مساله نوشتن آن حضرت حتي در دوره رسالت ، طبق قراين و امارات منتفي‏است ، اما مساله خواندن آن حضرت را در دوره رسالت نمي‏توان به طور قطع‏منتفي دانست ، هر چند دليل كافي بر خواندن آن حضرت حتي در اين دوره‏نداريم بلكه بيشتر قراين از نخواندن آن حضرت حتي در اين دوره حكايت ‏مي‏كند.

جريان حديبيه

در تاريخ زندگي رسول اكرم جريانهايي پيش آمده كه روشن مي‏كند آن حضرت‏حتي در دوره مدينه نه مي‏خوانده و نه مي‏نوشته است . در ميان همه آنهاحادثه حديبيه به علت حساسيت خاص تاريخي از همه معروفتر است و با آنكه‏نقلهاي تاريخي و حديثي اختلافاتي با يكديگر دارند ، باز هم تا حدود زيادي‏
به روشن شدن مطلب كمك مي‏كند .
در ماه ذي القعده سال ششم هجري ، رسول خدا ( ص ) به قصد انجام عمره وحج ، مدينه را به سوي مكه ترك كرد ، دستور داد شترهاي قرباني را با علايم‏قرباني همراهشان سوق دهند . اما همينكه به حديبيه - تقريبا در دو فرسخي‏مكه - رسيدند قريش جبهه گرفتند و مانع ورود مسلمين شدند . با اينكه ماه‏حرام بود و طبق قانون جاهليت نيز قريش حق نداشتند مانع شوند و رسول‏اكرم توضيح دادجز زيارت كعبه قصدي ندارم و پس از انجام اعمال برمي‏گردم ، قريش‏موافقت نكردند . مسلمانان اصرار داشتند كه به عنف وارد مكه شوند ولي‏رسول اكرم حاضر نشد و نخواست احترام كعبه بريزد . موافقت شد پيمان صلحي‏ميان قريش و مسلمانان منعقد گردد .

صورت پيمان صلح را پيغمبر اكرم املا مي‏كرد و علي ( ع ) مي‏نوشتپيغمبر اكرم فرمود بنويس : " « بسم الله الرحمن الرحيم » " .
سهيل بن عمرو نماينده قريش اعتراض كرد و گفت اين شعار شماست و مابا آن آشنايي نداريم ، بنويسيد " بسمك اللهم " . رسول اكرم موافقت‏كرد و به علي فرمود اين طور بنويس . بعد فرمود بنويس اين قراردادي است‏كه ميان محمد رسول الله و قريش منعقد مي‏گردد . نماينده قريش اعتراض‏
كرد و گفت ما تو را رسول الله نمي‏دانيم ، فقط پيروان تو تو را رسول الله‏مي‏دانند ، ما اگر تو را رسول الله مي‏دانستيم با تو نمي‏جنگيديم و مانع‏ورود تو به مكه هم نمي‏شديم ، اسم خود و اسم پدرت را بنويس . رسول اكرم‏فرمود شما مرا چه رسول الله بدانيد و چه ندانيد من رسول الله‏ام . سپس به‏علي فرمان داد كه بنويس : " اين پيماني است كه ميان محمد بن عبدالله ومردم قريش منعقد مي‏شود " .
اينجا بود كه مسلمانان سخت برآشفتند ، و هم از اين به بعد است كه‏نقلهاي تاريخي در بعضي خصوصيات با هم اختلاف دارد .
از سيره ابن هشام و صحيح بخاري " باب الشروط في الجهاد والمصالحه مع‏اهل الحرب "  برمي‏آيد كه اين اعتراض قبل از نوشتن كلمه " رسول‏الله " صورت گرفت و همان وقت رسول اكرم موافقت فرمود كه به جاي " « محمد رسول الله " ، " محمد بن عبدالله » " نوشته‏شود . ولي از بيشتر نقلها برمي‏آيد كه اين اعتراض وقتي صورت گرفت كه‏علي ( ع ) اين كلمه را نوشته بود و پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه اين‏كلمه را محو كند و علي از اينكه با دست خود آن كلمه مبارك را محو كند
معذرت خواست .
در اينجا باز نقلها مختلف مي‏شود : روايات شيعه اتفاق دارند كه پس ازامتناع علي ( ع ) از اينكه به دست خود اين كلمه مبارك را محو كند ،پيغمبر خود محو كرد و سپس علي ( ع ) نوشت " « محمد بن عبدالله » " .
در بعضي از اين روايات و همچنين در بعضي از روايات اهل سنت تصريح داردكه پيغمبر از علي ( ع ) خواست كه كلمه را نشان دهد و گفت دست مرا روي‏كلمه بگذار تا خودم محو كنم . علي ( ع ) چنين كرد . پيغمبر خودش با دست‏خود كلمه " « رسول الله » " را محو كرد و آنگاه علي ( ع ) به جاي آن‏
نوشت " « بن عبدالله » " . پس نويسنده علي ( ع ) بوده نه پيغمبر ،بلكه طبق اين نقلها كه هم از طريق شيعه است و هم از طريق اهل سنت ،پيغمبر اكرم نه مي‏خوانده و نه مي‏نوشته است .
در كتاب قصص قرآن ابوبكر عتيق نيشابوري سورآبادي كه برگرفته‏اي است‏.
از تفسير وي بر قرآن و در قرن پنجم تاليف يافته و به زبان پارسي است ،جريان حديبيه را نقل مي‏كند تا آنجا كه سهيل بن عمرو نماينده قريش به‏كلمه " « رسول الله » " اعتراض كرد . مي‏گويد :
" گفت ( سهيل بن عمرو ) چنين نبيس : " هذا ما صالح عليه محمد بن‏عبدالله سهيل بن عمرو " . رسول صلي الله عليه گفت مر علي را كه رسول‏الله بمحاي . علي را از دل بر نيامد كه رسول الله
بمحودي . هر چند كه رسول مي‏گفت ، علي مي‏پيچيد . رسول صلي الله عليه گفت‏: انگشت من بر آن نه تا من بمحايم ، زانكه رسول صلي الله عليه امي بودنبشته ندانستي . علي انگشت رسول بر آن نهاد . رسول الله صلي الله عليه‏بمحود ، تا چنانكه مراد سهيل بود نبشت " .
يعقوبي نيز در تاريخ خود مي‏نويسد : پيغمبر به علي امر كرد كه به جاي "« رسول الله " " بن عبدالله » " بنويسد .
در صحيح مسلم نيز پس از آنكه مي‏نويسد علي از محو كردن امتناع كرد ،مي‏نويسد :
" (پيغمبر اكرم فرمود ) " « فارني مكانها " فاراه مكانها فمحاها وكتب ابن عبدالله » . به علي گفت جاي كلمه را به من نشان بده ، علي نشان‏داد . پيامبر محو كرد و نوشت « محمد بن عبدالله » "
در اين روايت از طرفي مي‏نويسد پيغمبر در محو كردن از علي كمك خواست‏، از طرف ديگر مي‏نويسد پيغمبر محو كرد و نوشت . ممكن است در ابتدا به‏نظر برسد كه پس از محو ، خود پيغمبر اكرم نوشت ، ولي مسلما مقصود ناقل‏حديث اين است كه علي نوشت ، زيرا در متن خود حديث آمده است كه‏پيغمبر براي محو از علي كمك خواست .از تاريخ طبري و كامل ابن اثير و از روايت ديگر بخاري در باب الشروط
تقريبا به صراحت استفاده مي‏شود كه كلمه دوم را خودپيغمبر به خط خود نوشت ، زيرا نوشته‏اند " فاخذه رسول الله و كتب "يعني پيغمبر از علي گرفت و خود نوشت . در عبارت طبري و ابن اثير يك‏
جمله اضافه دارد به اين ترتيب :
" « فاخذه رسول الله و ليس يحسن ان يكتب فكتب » . رسول خدا از علي‏گرفت و در حالي كه نوشتن را نمي‏دانست ، نوشت " .
روايت طبري و ابن اثير تاييد مي‏كند كه رسول خدا نمي‏نوشته است و درحديبيه به طور استثنايي نوشته است .
اين روايت شايد نظر كساني را تاييد كند كه مي‏گويند پيغمبر به تعليم‏الهي اگر مي‏خواست بنويسد مي‏توانست بنويسد ولي نمي‏نوشت ، همچنانكه‏پيغمبر هرگز شعر نسرود و حتي شعر ديگري را نيز قرايت نكرد . احيانا اگرتك بيتي از ديگري مي‏خواست بخواند ، آن را " حل " مي‏كرد ، يعني كلمات‏
را مقدم و موخر و يا در الفاظ شعر كم و زياد مي‏كرد كه از صورت شعري خارج‏شود ، زيرا خداوند شعر را شايسته مقام او نمي‏دانست : « و ما علمناه‏الشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قرآن مبين ».
به طوري كه ملاحظه مي‏شود نقلها در جريان حديبيه يكنواخت نيست ، و هرچند از بعضي نقلها استفاده مي‏شود كه در آن جريان ، كلمه " بن عبدالله "را كه به منزله جزيي از امضاي آن حضرت شمرده مي‏شود به دست خود نوشته‏است ، ولي همان نقلها تاييد مي‏كند كه جنبه استثنايي داشته است .
در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفي داستاني از اونقل مي‏كند كه به صراحت مي‏فهماند پيغمبر اكرم حتي در دوره رسالت نه‏مي‏خوانده و نه مي‏نوشته است ، مي‏گويد :
" من و گروهي از ثقيف بر پيغمبر وارد شديم و اسلام اختيار كرديم . ازاو خواستيم قراردادي با ما امضا كند و شروط ما را بپذيرد . پيغمبر اكرم‏فرمود هر چه مي‏خواهيد بنويسيد ، بياوريد ببينم . ما مي‏خواستيم شرط كنيم‏كه ربا و زنا را به ما اجازه دهد . چون خودمان نمي‏توانستيم بنويسيم به‏
علي بن ابي طالب مراجعه كرديم . علي چون ديد ما چنين شرطي داريم ازنوشتن امتناع كرد . از خالد بن سعيد بن العاص تقاضا كرديم . علي به اوگفت مي‏داني از تو مي‏خواهند كه چه بنويسي ؟ او گفت من چكار دارم ؟ هر چه‏آنها گفتند من مي‏نويسم ، بعد كه نزد پيغمبر بردند خودش مي‏داند چه كند .

خالد آن را نوشت و نزد پيغمبر برديم . پيغمبر به يك نفر دستور داد آن‏را بخواند . همينكه به " ربا " رسيد گفت دست مرا روي كلمه ربا بگذار. او دست پيغمبر را روي آن كلمه گذاشت و پيغمبر با دست خود آن را محوكرد و اين آيه قرآن را خواند : " « يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وذروا ما بقي من الربا » " . شنيدن اين آيه به روح ما ايمان واطمينان بخشيد . قبول كرديم ربا نخوريم . آن شخص كه نامه را مي‏خواندادامه داد، به موضوع " زنا " رسيد . باز پيغمبر دست خويش را روي آن‏كلمه گذاشت و خواند " « و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشه ». . . "

ادعای عجيب

عجيب اين است كه طبق آنچه چهار سال پيش بعضي از مجلات و نشريات‏ايران نوشتند يكي ازدانشمندان مسلمان هند به نام دكتر سيدعبداللطيف كه اهل حيدر آباد هند است و رياست انستيتوي مطالعات فرهنگي‏درباره هند و شرق نزديك ، و همچنين رياست آكادمي مطالعات اسلامي‏
حيدرآباد را به عهده دارد ، در يكي از كنفرانسهاي اسلامي هند سخنراني‏مبسوطي در اين زمينه كرده و به زبان انگليسي منتشر كرده و مدعي شده كه‏رسول خدا حتي قبل از دوره رسالت مي‏خوانده و مي‏نوشته است !
انتشار گفته‏هاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف هيجان خاصي در ميان خوانندگان‏ايراني ايجاد كرد و مراجعات و پرسشهاي زيادي همان وقت از مقامات‏مربوطه در اين باره مي‏شد . اينجانب همان وقت يك سخنراني كوتاهي براي دانش آموزان در اين زمينه ايراد كرد .
از نظر علاقه‏اي كه همان وقت در عموم احساس مي‏شد و هم از نظر اينكه درسخنان آقاي دكتر سيد عبداللطيف چيزهايي هست كه از يك محقق بعيد است ،ما سخنان ايشان را نقل و نقد مي‏كنيم . ايشان مدعي شده‏اند كه :
. 1 علت اينكه گفته شده رسول اكرم نه مي‏خوانده و نه مي‏نوشته است ،فقط اشتباهي است كه مفسران در تفسير كلمه " امي " كرده‏اند . اين كلمه‏در سوره اعراف در آيه 156 و 157 در وصف رسول اكرم آمده است . در آيه‏156 مي‏فرمايد :« الذين يتبعون الرسول النبي الامي ».
آناني كه فرستاده‏اي را كه پيامبري امي است ، پيروي مي‏كنند .
در آيه 157 مي‏فرمايد :« فامنوا بالله و رسوله النبي الامي ».
به خدا و فرستاده‏اش پيامبر امي ايمان بياوريد .
ايشان مي‏گويند مفسران پنداشته‏اند كه معني " امي " درس ناخوانده است‏، در صورتي كه معني " امي " اين نيست .
. 2 در قرآن آيات ديگري هست كه به صراحت مي‏فهماند رسول خدا ، هم‏مي‏خوانده و هم مي‏نوشته است .
. 3 برخي از احاديث معتبر و نقلهاي تاريخي به صراحت خواندن و نوشتن‏رسول خدا را ثبت كرده است .
اينهاست خلاصه ادعاي مشار اليه . ما به ترتيب اين سه قسمت را بحث وانتقاد مي‏كنيم .

1.آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگی پيغمبر تفسير كلمه " امی " بوده است ؟

ادعاي اين دانشمند كه مي‏گويد منشا اعتقاد مسلمانان به درس ناخواندگي‏پيغمبر فقط تفسير كلمه " امي " بوده است بي اساس است ، زيرا :

اولا ، تاريخ عرب و مكه مقارن ظهور اسلام گواه قاطع بر درس ناخواندگي‏پيغمبر است . قبلا توضيح داده‏ايم كه وضع خواندن و نوشتن در محيط حجاز ،مقارن ظهور اسلام ، آنچنان محدود بوده است كه نام فرد فرد كساني كه بااين صنعت آشنا بودند به واسطه كثرت اشتهار در متون تواريخ ثبت شده‏است و احدي پيغمبر را جزء آنان به شمار نياورده است . فرضا در قرآن‏اشاره و يا تصريحي به اين مطلب نمي‏بود، مسلمين مجبور بودند به حكم‏تاريخ قطعي قبول كنند كه پيغمبرشان درس ناخوانده بوده است.
ثانيا ، در خود قرآن آيه ديگري هست كه از آيات سوره اعراف كه درآنها كلمه " امي " به كار رفته است صراحت كمتري ندارد . مفسران اسلامي‏در مفهوم كلمه امي كه در آيات سوره اعراف هست كم و بيش اختلاف نظردارند ، ولي در مفهوم اين آيه از نظر دلالت بر درس ناخواندگي پيغمبراكرم هيچ گونه اختلاف نظر ندارند . آن آيه اين است :
« وما كنت تتلوا من قبله من كتاب ولا تخطه بيمينك اذا لارتاب‏المبطلون »
تو پيش از نزول قرآن هيچ نوشته‏اي را نمي‏خواندي و با دست راست خود (كه وسيله نوشتن است ) نمي‏نوشتي . و اگر قبلا مي‏خواندي و مي‏نوشتي ، ياوه‏گويان شك و تهمت به وجود مي‏آوردند .
اين آيه صراحت دارد كه پيغمبر قبل از رسالت نه مي‏خوانده و نه مي‏نوشته‏است . مفسران اسلامي عموما اين آيه را همين طور تفسير كرده‏اند . امامشاراليه مدعي است كه در تفسير اين آيه نيز اشتباه شده است ، مدعي است‏كلمه " كتاب " در اين آيه اشاره به كتابهاي مقدس است از قبيل تورات‏و انجيل ، مدعي است اين آيه مي‏گويد تو قبل از نزول قرآن با هيچ كتاب‏مقدسي آشنا نبودي ، زيرا اين كتابها به زبان عربي نبود ، و اگر آن كتابهارا كه به زبان غير عربي است خوانده بودي مورد شك و تهمت ياوه گويان‏واقع مي‏شدي .
اين ادعا صحيح نيست . " كتاب " در لغت عربي ، بر خلاف مفهوم رايج‏امروز اين كلمه در زبان فارسي ، به معني مطلق نوشته است ، خواه نامه‏باشد يا دفتر ، مقدس و آسماني باشد يا غير مقدس و غير آسماني . در قرآن‏كريم اين كلمه مكرر استعمال شده است :
گاهي در مورد نامه‏اي كه ميان دو نفر مبادله مي‏شود به كار رفته است ،مانند آنچه درباره ملكه سبا آمده است :
« يا ايها الملاء اني القي الي كتاب كريم انه من سليمان »
اي بزرگان ! نامه‏اي گرامي به من رسيده است . نامه از سليمان است .و گاهي در مورد قراردادي كه به عنوان سند ميان دو نفر مبادله مي‏شود
استعمال شده است :
« والذين يبتغون الكتاب مما ملكت ايمانكم فكاتبوهم »
بردگاني كه مايل‏اند طبق يك قرارداد ، خود را آزاد كنند ، تقاضاي آنان‏را بپذيريد و با آنها قرارداد مبادله كنيد .

و گاهي در مورد الواح غيبي و حقايق ملكوتي كه حكايت علمي از حوادث‏جهان دارند به كار رفته است:
« و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين »
هيچ تر و يا خشكي نيست مگر آنكه در نوشته‏اي روشن مضبوط است .
در قرآن كريم تنها در مواردي كه كلمه " اهل " به اين كلمه اضافه شده‏و " اهل الكتاب " گفته شده است، اصطلاح خاصي منظور شده است .اهل كتاب يعني پيروان يكي از كتب آسماني . در سوره
نساء آيه 153 چنين مي‏فرمايد :
« يسلك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء ».
پيروان كتاب آسماني ، از تو مي‏خواهند كه از آسمان نامه‏اي بر آنها فرودآوري .
در اين آيه اين كلمه دو نوبت ذكر شده است : يك نوبت با كلمه اهل ويك نوبت تنها . آنجا كه كلمه اهل به اين كلمه اضافه شده است مقصودكتاب آسماني است ، و آنجا كه تنها ذكر شده يك نامه ساده است .
بعلاوه ، جمله " « و لا تخطه بيمينك »" خود قرينه است كه مقصود اين‏است : " تو نه مي‏خواندي و نه مي‏نوشتي ، و اگر خواندن و نوشتن مي‏دانستي‏تو را متهم مي‏كردند كه از جاي ديگر گرفته و نوشته‏اي اما چون تو نه خواندن‏مي‏دانستي و نه نوشتن ، پس جايي براي اين تهمت نيست " .
اما اگر مقصود اين باشد كه تو كتابهاي مقدس را چون به زبان ديگر است‏نخوانده‏اي ، معني آيه اين خواهد بود : " تو قبلا به زبانهاي ديگرنمي‏خواندي و به آن زبانها نمي‏نوشتي " و البته معني درستي نيست ، زيراتنها خواندن آن كتابها با آن زبانها كافي بود براي تهمت . لازم نبود كه‏حتما با آن زبانها بتواند بنويسد ، همين قدر كه با آن زبانها مي‏خواند ،ولو با زبان خودش مي‏نوشت ، كافي بود كه مورد تهمت قرار گيرد .آري ، در اينجا نكته‏اي هست كه ممكن است مويد نظر آقاي دكتر سيدعبداللطيف باشد ، هر چند خود وي متذكر اين نكته نشده است ، هيچيك ازمفسران نيز به آن توجه نكرده‏اند .
در اين آيه كريمه كلمه " « تتلوا »" به كار رفته است كه از ماده "تلاوت " است . تلاوت همچنانكه راغب در مفردات گفته ، اختصاص دارد به‏قرايت آيات مقدس ، بر خلاف كلمه " قرايت " كه اعم است . پس هر
چند كلمه " كتاب " اعم است از كتاب مقدس و غير مقدس ، اما كلمه "« تتلوا »" اختصاص دارد به قرايت آيات مقدس .ولي ظاهرا علت اينكه در اينجا كلمه " « تتلوا »" به كار رفته است‏اين است كه مورد بحث ، قرآن است و از لحاظ " مشاكله " كه جزء صنايع‏بديعيه است در مورد قرايت ساير چيزها نيز اين كلمه به كار رفته است ،مثل اين است كه چنين گفته باشد : " تو اكنون قرآن تلاوت مي‏كني ، ولي‏
قبل از قرآن هيچ نوشته‏اي را تلاوت نمي‏كردي " .
آيه ديگري كه مشعر بر درس ناخواندگي رسول اكرم است آيه 52 از سوره‏شوري است :
« وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لاالايمان ».
ما قرآن را كه روح و حيات است ، از " امر " خود بر تو وحي كرديم .تو قبلا نمي‏دانستي نوشته چيست ، ايمان چيست .
اين آيه مي‏گويد تو قبل از نزول وحي با كتاب و نوشته آشنا نبودي . آقاي‏دكتر سيد عبداللطيف از اين آيه ذكري به ميان نياورده است . ممكن است‏بگويد مقصود از كلمه " كتاب " در اين آيه نيز متون مقدس است كه به‏زبان غير عربي بوده است . جواب همان است كه در آيه پيش گفتيم .
مفسران اسلامي به دليلي كه بر ما روشن نيست گفته‏اند مقصود از كتاب ،خصوص قرآن است . بنابراين تفسير اين آيه از مورد استدلال خارج است .

ثالثا، مفسران اسلامي هرگز در مفهوم كلمه امي وحدت نظر نداشته‏اند ، درصورتي كه درباره درس ناخواندگي و آشنا نبودن رسول اكرم قبل از رسالت باخواندن و نوشتن ، همواره وحدت نظر ميان همه مفسران بلكه ميان جميع علماي‏اسلام وجود داشته است ، و اين خود دليل قاطعي است كه منشا اعتقاد مسلمين‏به درس ناخواندگي رسول اكرم تفسير كلمه " امي " نبوده است . امامفهوم كلمه "امی"

مفسران اسلامی كلمه امی را سه جور تفسير كرده‏ اند

1. درس ناخوانده و ناآشنا به خط و نوشته

اكثريت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح مي‏دهند .طرفداران اين نظر گفته‏اند اين كلمه منسوب به " ام" است كه به معني‏ مادر است . امي يعني كسي كه به حالت مادرزادي از لحاظ اطلاع بر خطوط ونوشته‏ها و معلومات بشري باقي مانده است ، و يا منسوب به " امت "است ، يعني كسي كه به عادت اكثريت مردم است ، زيرا اكثريت توده ، خط و نوشتن نمي‏دانستند و عده كمي مي‏دانستند ، همچنانكه " عامي " نيز يعني‏ كسي كه مانند عامه مردم است و جاهل است . بعضي گفته‏اند يكي ازمعاني كلمه " امت "خلقت است و " امي " يعني كسي كه بر خلقت و حالت اوليه كه بي‏سوادي‏است باقي است و به شعري از " اعشي " استناد شده است ( 1 ) ، و به هرحال ، چه مشتق از " ام " باشد و چه از ( امت " ، و " امت " به هرمعني باشد ، معني اين كلمه درس ناخوانده است .

2. اهل ام القری

طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به " ام القري " يعني مكه‏دانسته‏اند . در سوره انعام آيه 93 از مكه به " « ام القري »" تعبيرشده است :« و لتنذر ام القري و من حولها ».
براي اينكه تو به مكه و آنان كه در اطراف مكه هستند اعلام خطر كني .
اين احتمال نيز از قديم الايام در كتب تفسير آمده است و درچندين حديث از احاديث شيعه اين احتمال تاييد شده است ، هر چند خود اين‏حديثها معتبر شناخته نشده است و گفته شده و ريشه اسراييلي دارد .اين احتمال به ادله‏اي رد شده است :
يكي اينكه كلمه " ام القري " اسم خاص نيست و بر مكه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است . ام القري يعني‏مركز قريه‏ها . هر نقطه‏اي كه مركز قريه‏هايي باشد ام القري خوانده مي‏شود .
از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه 59 آمده است معلوم مي‏شود كه‏اين كلمه عنوان وصفي دارد نه اسمي :
« و ما كان ربك مهلك القري حتي يبعث في امها رسولا . »
پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريه‏هايي را هلاك كند مگر آنكه قبلاپيامبري در مركز آن قريه‏ها بفرستد و حجت را بر آنها تمام كند .
معلوم مي‏شود در زبان قرآن هر نقطه‏اي كه مركز يك منطقه باشد ام القراي‏آن منطقه است.
ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كساني اطلاق شده است كه مكي نبوده‏اند .
در سوره آل عمران آيه 20 مي‏فرمايد :
« و قل للذين اوتوا الكتاب و الاميين‏ء اسلمتم . »
بگو به اهل كتاب و به اميين ( اعراب غير يهودي و نصراني ) آيا تسليم‏خدا شديد ؟
پس معلوم مي‏شود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همهاعرابي كه پيرو يك كتاب آسماني نبودند ، " اميين " گفته مي‏شده است .
بالاتر اينكه اين كلمه حتي به عوام يهود كه سواد و معلوماتي نداشتند بااينكه اهل كتاب شمرده مي‏شدند نيز اطلاق شده است ، چنانكه در سوره بقره‏آيه 78 مي‏فرمايد :
« و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا اماني ».
بعضي از فرزندان اسراييل امي هستند ، از كتاب خود اطلاعي ندارند مگريك سلسله خيالات و اوهام .
بديهي است يهودياني كه قرآن آنان را " امي " خوانده است ، اهل مكه‏نبوده‏اند ، غالبا ساكن مدينه و اطراف مدينه بوده‏اند .
سوم اينكه اگر كلمه‏اي منسوب به ام القري باشد طبق قاعده ادبي بايد به‏جاي " امي " ، " قروي " گفته شود ، زيرا طبق قاعده باب نسبت در علم‏صرف ، در نسبت به مضاف و مضاف اليه ، خاصه آنجا كه مضاف ، كلمه "اب " يا " ام " يا " ابن " يا " بنت " باشد به مضاف اليه نسبت‏داده مي‏شود نه به مضاف . چنانكه در نسبت به ابوطالب ، ابوحنيفه ، بني‏
تميم طالبي ، حنفي ، تميمي گفته مي‏شود .

3.مشركين عرب كه تابع كتاب آسمانی نبودند

اين نظريه نيز از قديم الايام ميان مفسران وجود داشته است . در مجمع‏البيان ذيل آيه 21 سوره آل عمران كه " « اميين »" در مقابل اهل كتاب‏قرار گرفته است ( « و قل للذين اوتوا الكتاب والاميين ») ، اين نظر رابه صحابي و مفسر بزرگ عبدالله بن عباس نسبت مي‏دهد و در ذيل آيه 78 ازسوره بقره از ابوعبيده نقل مي‏كند ، و از ذيل آيه 75 آل عمران بر مي‏آيد كه‏خود طبرسي همين معني را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است . زمخشري در كشاف نيز اين آيه و آيه 75 آل عمران راهمين طور تفسير كرده است . فخر رازي اين احتمال را در ذيل آيه 78 بقره وآيه 20 آل عمران نقل مي‏كند .
ولي حقيقت اين است كه اين معني ، يك معني جداگانه غير از معني اول‏نيست ، يعني چنين نيست كه هر مردمي كه پيرو يك كتاب آسماني نباشند به‏آنها " امي " گفته شود هر چند آن مردم تحصيل كرده و با سواد باشند .
اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمي بي سوادبوده‏اند . آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشنايي‏آنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروي نكردن آنها از يكي از كتب آسماني‏. لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده‏
است اين احتمال ذكر شده ، اما آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرم‏اطلاق شده است احدي از مفسران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرويكي از كتابهاي آسماني نبوده است . در آنجا بيش از دو احتمال به ميان‏نيامده است : يكي نا آشنا بودن آن حضرت با خط ، ديگر اهل مكه بودن ، و
چون احتمال دوم به ادله قاطعي كه گفتيم مردود است، پس قطعا آن حضرت ازآن جهت امي خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است .
در اينجا احتمال چهارم در مفهوم اين كلمه داده مي‏شود و آن اين است كه‏اين كلمه به معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال به‏معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال همان است كه‏آقاي دكتر سيد عبداللطيف از پيش خود اختراع كرده و احيانا آن را با
معني سومي كه ذكر كرديم و از مفسران قديم نقل كرديم ، خلط كرده است .مشاراليه مي‏گويد :
" كلمات " امي " و " اميون " در قرآن در چند جاي مختلف به كاررفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكي معني از آن مستفاد مي‏شود . كلمه‏امي در لغت اصلا به معني كودك نوزادي است كه از بطن مادر متولد مي‏شود وبا اشاره به همين حالت حيات و زندگي است كه كلمه امي را با معني ضمن‏
آن به معني كسي كه نمي‏تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده‏اند . كلمه امي‏همچنين به معني كسي است كه در " ام القري " زندگي مي‏كرده است . ام‏القري يعني مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتي بود كه اعراب‏زمان پيغمبر براي شهر مكه قايل بودند . بنابراين كسي كه اهل مكه بود امي‏
نيز ناميده مي‏شد .
يك مورد استعمال ديگر كلمه امي براي كسي است كه با متنهاي قديم سامي‏آشنايي نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به‏عنوان " « اهل »الكتاب " ناميده شده‏اند ، نبوده است. در قرآن كلمه‏" « اميون »" براي اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسي نداشته‏اند وپيرو تورات و انجيل هم نبوده‏اند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه "« اهل الكتاب »" قرار مي‏گرفته است .
در حالي كه براي كلمه امي اينهمه معاني مختلف وجود دارد معلوم نيست‏چرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معني‏ابتدايي يعني نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته‏اند و آن را به بي سواد وجاهل تعبير كرده‏اند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا
گروهي بي سواد معرفي كرده‏اند ؟ ! "
اولا ، از قديمترين ايام ، مفسران اسلامي كلمه امي و اميون را سه جورتفسير كرده‏اند و لااقل احتمالات سه گانه‏اي درباره آن ذكر كرده‏اند . مفسران‏اسلامي بر خلاف ادعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف فقط به يك معني نچسبيده‏اند .
ثانيا ، هيچ كس نگفته است كه كلمه امي به معني نوزاد چشم و گوش بسته‏است كه معني ضمني آن كسي باشد كه نمي‏تواند بخواند و بنويسد . اين كلمه‏اساسا در مورد نوزاد به كار نمي‏رود ، در مورد بزرگسالي به كار مي‏رود كه‏از لحاظ فن خواندن و نوشتن به حالتي است كه از مادر زاده شده است ، به‏اصطلاح علماي منطق مفهوم " عدم و ملكه " دارد . منطقيين اسلامي همواره‏اين كلمه را به عنوان يكي از مثالهاي عدم و ملكه در كتب منطق ذكرمي‏كرده‏اند .
ثالثا ، اينكه مي‏گويد يكي از معاني اين كلمه اين بوده كه با متنهاي‏قديم سامي آشنايي نداشته باشد، صحيح نيست . آنچه از اقوال قدماي مفسرين‏و اهل لغت استفاده مي‏شود اين است كه اين كلمه در حالت جمع ( اميين )به مشركين عرب گفته مي‏شده است در مقابل اهل كتاب ، به اين علت كه‏غالبا مشركين عرب بي سواد بودند ، و ظاهرا اين عنوان تحقير آميز رايهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند .

ممكن نيست مردمي فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصي آشنايي‏ندارند ولي به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها " اميين " گفته‏شود ، زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنابراين تفسير نيز كلمه " ام " يا" امت " است و مفهوم باقي بودن به حالت اولي و مادرزادي را مي‏رساند.

و اما علت اينكه اين كلمه از ريشه ام القري شناخته نشده است با اينكه‏به صورت احتمال همواره آن را ذكر مي‏كرده‏اند ،اشكالات فراواني است كه در اين معني وجود داشته است و قبلا بيان شد .پس تعجب اين دانشمند هندي بي جاست .

مويد اين مدعا اين است كه در برخي استعمالات ديگر اين كلمه كه درروايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومي جز " درس ناخوانده " ندارد .
در بحار الانوار جلد 16 چاپ جديد صفحه 119 مي‏نويسد از خود پيغمبر اكرم‏روايت شده است :
« نحن امه اميه لا نقرء و لا نكتب » .ما قومي امي هستيم كه نه مي‏خوانيم و نه مي‏نويسيم .
ابن خلكان در جلد 4 تاريخ خود ذيل احوال محمد بن عبدالملك معروف به‏" ابن الزيات " وزير معتصم و متوكل مي‏نويسد :
" وي قبلا جزء دبيران معتصم خليفه عباسي بود و وزارت را احمد بن شاذي‏بصري به عهده داشت . روزي نامه‏اي براي معتصم رسيد و وزير آن نامه رابراي خليفه قرايت كرد . در آن نامه كلمه " كلاء " آمده بود . معتصم كه‏از معلومات بهره‏اي نداشت از وزير پرسيد : كلاء چيست ؟ وزير هم‏نمي‏دانست . معتصم گفت : " خليفه امي و وزير عامي " يعني خليفه‏اي درس‏نخوانده و وزيري جاهل . آنگاه گفت بگوييد يكي از دبيران بيايد . ابن‏الزيات حاضر بود و آمد . اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعني‏بودند معني كرد و تفاوت آنها را گفت . همين امر مقدمه وزارت ابن‏الزيات شد " .
معتصم كه به لغت عامه سخن مي‏گفته است ، از كلمه " امي " ، درس‏ناخوانده قصد كرده است . نظامي مي‏گويد :
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
هر دو جهان بسته فتراك اوست
امي گويا به زبان فصيح
از الف آدم و ميم مسيح
همچو الف راست به عهد وفا

اول و آخر شده بر انبيا

2آيا از قرآن استفاده می‏شود كه رسول اكرم می‏خوانده و می‏نوشته است ؟

آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است از بعضي از آيات قرآن صراحتامي‏توان فهميد كه آن حضرت ، هم مي‏خوانده و هم مي‏نوشته است ، از آن جمله‏آيه 163 از سوره آل عمران است :
« لقد من الله علي المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم‏آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال‏مبين ».
خداوند بر مومنان منت نهاد آنگاه كه پيغمبري در ميان آنها برانگيخت‏كه آيات خدا را بر آنها تلاوت مي‏كند و آنها را پاكيزه مي‏گرداند و به‏آنها كتاب و حكمت مي‏آموزد ، و همانا آنها پيش از آن در گمراهي آشكار
بودند .
ايشان مي‏گويند :
" بنا بر تصريح قرآن ، نخستين وظيفه پيغمبر آن بود كه قرآن را به‏پيروانش تعليم دهد و مسلم است كه حداقل شايستگي براي كسي كه بخواهدكتاب يا محتويات كتاب و دانش يك كتابرا به ديگران تعليم دهد، باز هم مطابق تصريح خود قرآن ، آن است كه‏بتواند قلم را به كار بندد يا دست كم آنچه را با قلم نوشته شده بخواند"
اين استدلال ، به نظر عجيب مي‏آيد :
اولا ، آنچه مورد اتفاق مسلمين است و مشاراليه مي‏خواهد خلاف آن راثابت كند اين است كه رسول اكرم قبل از رسالت نه مي‏خوانده و نه مي‏نوشته‏است . حداكثر اين استدلال اين است كه ايشان در دوره رسالت مي‏خوانده ومي‏نوشته‏اند چنانكه عقيده سيد مرتضي و شعبي و جماعتي ديگر بر اين است .پس مدعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف اثبات نمي‏شود .
ثانيا ، از نظر دوران رسالت نيز اين استدلال ناتمام است . توضيح اينكه‏در برخي از تعليمات مانند تعليماتي كه به نوآموز مي‏دهند كه خواندن ونوشتن به او بياموزند ، يا در تعليم رياضيات و امثال آن ، احتياج به قلم‏و كاغذ و رسم و تخته سياه و غيره هست و خود معلم بايد عمل كند تا دانش‏آموز يادانشجو ياد بگيرد ، اما تعليم حكمت و اخلاق و حلال و حرام كه كارپيغمبران است نيازي به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه ندارد .
مشايين از حكما را از آن جهت " مشايين " گفته‏اند كه معلم در حالي كه‏راه مي‏رفت و قدم مي‏زد به دانشجويان تعليم مي‏كرد . البته براي شاگردان كه‏بخواهند ضبط كنند و فراموششان نشود لازم است بنويسند . لذا رسول خداهمواره توصيه مي‏كرد كه سخنانش را ضبطكنند و بنويسند . مي‏فرمود : " « قيدوا العلم » " دانش را دربند كنيد .
گفتند : چگونه دربند كنيم ؟ فرمود : بنويسيد.
مي‏فرمود :« نضر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها » .
خداوند خرم كند بنده‏اي را كه سخن مرا بشنود و ضبط كند و به آن كه‏نشنيده است ابلاغ نمايد .
در حديث است كه رسول خدا سه نوبت پشت سر هم فرمود : خدايا !جانشينان مرا رحمت كن . گفتند: يا رسول الله جانشينان شما كيانند ؟
فرمود : كساني كه بعد از من مي‏آيند و گفته مرا و سنت مرا مي‏گيرند و به‏مردم ديگر تعليم مي‏كنند.
ايضا مي‏فرمود :
« من حق الولد علي الوالد ان يحسن اسمه و ان يعلمه الكتابه و ان يزوجه‏اذا بلغ »
از حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند ، نوشتن‏به او بياموزاند ، و وقتي كه بالغ شد همسر برايش انتخاب كند .
قرآن كريم در كمال صراحت مي‏فرمايد :

« يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاكتبوه و ليكتب‏بينكم كاتب بالعدل »

اي اهل ايمان ! هنگامي كه نسبت به يكديگر تعهداتي براي مدت معيني‏پيدا مي‏كنيد آن را بنويسيد . بايد نويسنده‏اي به درستي و انصاف و عدالت‏ آن را بنويسد .

سبب پیدایش نهضت قلم

لهذا به دستور خدا و پيامبرش لازم شد مسلمانان به خاطر حفظ آثارديني‏شان ، و هم براي اداي حقوق فرزندانشان ، و هم براي انتظام دنياشان به‏صنعت شريف نوشتن و خواندن همت بگمارند . همين جهت سبب شد كه "نهضت قلم " به وجود آيد ، آنچنان نهضتي كه همان مردمي كه افراد
باسوادشان انگشت شمار بودند ، آنچنان رو به علم و دانش و خواندن ونوشتن آوردند كه گروهي از آنها در مدينه چند زبان را آموختند و توانستندپيام اسلام را با زبانهاي گوناگون به سراسر جهان ابلاغ نمايند.
در تواريخ مي‏خوانيم كه اسراي بدر را پيغمبر با گرفتن فديه آزاد كرد .
برخي از آنها كه فقير بودند بدون فديه آزاد شدند و برخي كه تعليم خطمي‏دانستند با آنها قرارداد كرد كه هر كدامشان ده نفر از كودكان مدينه راخط نوشتن بياموزانند و آنگاه آزاد شوند.
آري ، پيغمبر تا اين حد اصرار داشت كه اين صنعت رايج شود و مسلمانان‏به دانش و آموختن رو آورند ، ولي هيچ يك از اينها ايجاب نمي‏كند كه‏شخص رسول اكرم نيازي داشته باشد كه براي تعليم وتبليغ مردم از خواندن ونوشتن استفاده كند .
معظم له مي‏گويد :
" خداوند در اول سوره ، از قلم و نوشتن ياد كرده . آيا اين آيات صريح‏و روشن دليل نيست كه پيغمبر اسلام خواندن و نوشتن مي‏دانسته و با كتاب وقلم سر و كار داشته ؟ . . . چگونه ممكن است پيغمبر اكرم مردم را به علم‏و سواد و نوشتن تشويق كند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايي نداشته باشد، در صورتي كه هميشه در كارها پيشقدم بوده است "
اين استدلال نيز عجيب است .
البته اين آيات دليل بر اين است كه خداوند كه اين آيات را بر بنده‏اي‏براي هدايت بندگانش نازل كرده و هم پيغمبر كه اين آيات بر قلب مقدسش‏فرود آمده ، ارزش خواندن و نوشتن را براي بشر مي‏دانسته‏اند، اما اين‏آيات نه دليل بر اين است كه خداوند با خواندن و نوشتن و قلم و كاغذ سر
و كار دارد و نه پيغمبر .
مي‏گويد : " پيغمبر اكرم در همه دستورها كه مي‏داده پيشقدم بوده ، چگونه‏اين دستور را داده و خود عمل نكرده است ؟ " درست مثل اين است كه‏بگوييم پزشك كه نسخه‏اي به بيمار مي‏دهد اول بايد خودش آن نسخه را به كاربندد . بديهي است اگر پزشك بيمار گردد و همان نيازي كه بيماران به دواپيدا مي‏كنند پيدا كند ، خودش قبل از ديگران نسخه خود را به كار مي‏بندد ،اما اگر بيمار نشد و نياز پيدا نكرد چطور ؟
بايد ببينيم پيغمبر اكرم همان نيازي كه ديگران به خواندن و نوشتن دارند- كه سبب مي‏شود دارا بودن اين صنعت براي آنها كمال ، و فاقد بودن آن‏نقص باشد - داشت و دستور خويش را به كار نبست ، و يا پيغمبر وضع خاصي‏دارد كه چنين نيازي ندارد . پيغمبر در عبادت ، فداكاري ، تقوا ، راستي ،درستي ، حسن خلق ، دموكراسي ، تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود، زيرا همه آنها براي او كمال بود و نداشتن آنها نقص بود ، اما موضوع به‏اصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست .
ارزش فوق العاده سواد داشتن براي افراد بشر از آن جهت است كه وسيله‏استفاده كردن افراد بشر از معلومات يكديگر است . خطوط ، علامات و رموزي‏است كه افراد بشر براي تفهيم افكار و مقاصد يكديگر قرارداد كرده‏اند .
آشنايي با خطوط وسيله‏اي است براي انتقال معلومات از فردي به فرد ديگر واز قومي به قوم ديگر و از نسلي به نسل ديگر . بشر به اين وسيله معلومات‏
خود را از فنا و نيستي و فراموشي حفظ مي‏كند . سواد داشتن از اين نظر نظيرزبان دانستن است . انسان به هر اندازه زبانهاي بيشتري بداند وسيله‏بيشتري براي كسب معلومات بشرهاي ديگر در اختيار دارد .
هيچيك از زبان دانستن و سواد داشتن ، " علم " به معني واقعي نيست ،اما مفتاح و كليد علم هست. علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يك‏قانون كه در متن هستي واقعيت دارد آگاه گردد . علوم طبيعي ، منطق ،رياضيات علم است ، زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعي و تكويني وعلي و معلولي را ميان اشياء خارجي يا ذهني كشف مي‏كند ، اما دانستن لغت‏، قواعد زبان و امثال اينها علم نيست ، زيرا ما را به يك رابطه واقعي‏ميان اشياءآگاه نمي‏كند ، بلكه بر يك سلسله امور قراردادي و اعتباري كه از حد فرض‏و قرارداد تجاوز نمي‏كند آگاه مي‏سازد . دانستن اين امور مفتاح و كليد علم‏
است نه خود علم .
آري ، در زمينه همين امور قراردادي يك جريانات واقعي پيش مي‏آيد ازقبيل تطورات لغتها و تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يك‏قانون طبيعي صورت مي‏گيرد ، و البته اطلاع بر آن قوانين طبيعي جزء فلسفه وعلم است ، پس ارزش سواد داشتن ، از نظر اين است كه انسان كليد دانش‏ديگران را در دست مي‏گيرد .
اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به اين است كه انسان كليددانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند ؟ آياپيغمبر بايد از دانش افراد بشر استفاده كند ؟ اگر اينچنين است پس نبوغ‏و ابتكار كجا رفت ؟ اشراق و الهام كجا رفت ؟ دانش مستقيم از طبيعت‏
كجا رفت ؟
از قضا پست‏ترين انواع دانش آموزي همان است كه از نوشته‏ها و گفته‏هاي‏ديگران به دست آيد ، چه ، گذشته از آنكه شخصيت خود دانش‏آموز در آن‏دخالت ندارد ، در نوشته‏هاي بشري اوهام و حقايق به هم آميخته است .
دكارت حكيم معروف فرانسوي پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد ،صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه‏اش مورد تحسين و اعجاب همگان‏قرار گرفت . يكي از كساني كه مقالات وي را خوانده بود و بدانها اعجاب‏داشت و مانند دكتر سيد عبداللطيف فكر مي‏كرد ، خيال كرد كه دكارت برگنجينه‏اي از نسخه‏ها و كتابها دست يافته و معلومات خويش را از آنجا به‏دست آورده است . به ملاقات وي رفت و از وي تقاضا كرد كتابخانه‏اش رابه او ارايه دهد . دكارت او را به محوطه‏اي كه در آنجا جسد گوساله‏اي راتشريح كرده بود راهنمايي كرد و آن گوساله را به او نشان داد و گفت اين‏
است كتابخانه من ! من معلومات خود را از اين كتابها به دست مي‏آورم .

مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادی می‏گفته است:

" عجب است كه بعضي افراد عمري را پاي چراغ به خواندن كتابها ونوشته‏هاي انسانهايي مانند خود صرف مي‏كنند ، اما يك شب خود همان چراغ‏را مطالعه نمي‏كنند . اگر يك شب كتاب را ببندند و چراغ رامطالعه كنند، معلومات بيشتر و وسيعتري پيدا مي‏كنند " .
هيچ كس عالم به دنيا نمي‏آيد . همه مردم اول جاهل و بعد كم و بيش عالم‏مي‏گردند . و به تعبير صحيح‏تر ، هر كسي جز خدا در ذات خود جاهل است و به‏موجب نيروها و علل و اسباب ديگري عالم مي‏شود . پس هر كسي نيازمند به‏معلم ، يعني نيازمند يك قوه و نيرويي است كه الهام بخش او باشد.
خداوند درباره رسول اكرم مي‏فرمايد :
« ا لم يجدك يتيما فاوي و وجدك ضالا فهدي و وجدك عايلا فاغني »
آيا تو يتيمي نبودي كه خدا به تو پناه داد ؟ گمراه و بي خبر نبودي كه‏خدا تو را راهنمايي كرد و با خبرت ساخت ؟ تهيدست نبودي كه خداوند تورا بي نياز ساخت ؟
اما سخن در معلم است كه لزوما چي و كي بايد باشد ؟ آيا انسان حتمابايد از بشر ديگر علم بياموزد ، پس حتما لازم است كليد دانش بشرهاي‏ديگر را كه نامش " سواد داشتن " است در اختيار داشته باشد ؟ آياانسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد ؟ آيا انسان نمي‏تواند بي نياز ازانسانهاي ديگر ، كتاب طبيعت و خلقت را مطالعه كند ؟ آيا انسان را آن‏مقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتصال پيدا كند و خداوند مستقيمامعلم و هادي او باشد ؟ قرآن كريم درباره پيغمبر مي‏فرمايد :
« و ما ينطق عن الهوي ، ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي »
او از هواي نفس سخن نمي‏گويد ، آنچه مي‏گويد جز وحي كه به او مي‏رسد
نيست . آن كه داراي نيروهاي زيادي است او را تعليم داده است .

علی ( عليه السلام ) درباره رسول اكرم می‏فرمايد:

« و لقد قرن الله به منذ كان فطيما اعظم ملك من ملايكته يسلك به طريق‏المكارم و محاسن اخلاق العالم »
از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده بود ، خداوندبزرگترين فرشته خويش را مامور و مراقب او قرار داده ، آن فرشته او رادر راه‏هاي مكرمت مي‏برد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق مي‏داد .
آن طرف كه عشق مي‏افزود درد
بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روي اوست
خامش‏اند و نعره تكرارشان
مي‏رود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و لوله
ني زيادات است و باب و سلسله
سلسله اين قوم جعد مشكبار
مساله دور است اما دور يار
هر كه در خلوت به بينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه
عارف از پرتو مي‏راز معاني دانست گوهر هر كس از اين لعل تواني‏دانست شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقي خواند معاني‏دانست
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي

ترسم اين نكته به تحقيق نتاني‏ دانست

ابن خلدون در مقدمه معروف خويش فصل " في ان الخط والكتابه من عداد الصنايع الانسانيه " بحثي مي‏كند دراطراف اينكه خط از آن نظر كمال است‏كه زندگي بشر اجتماعي است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند .

بعد سير تكاملي خط را در تمدنها ذكر مي‏كند ، آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره مي‏كند و سپس مي‏گويد :
" در صدر اسلام ، خط از جنبه فني مراحل ابتدايي را طي مي‏كردو خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط ، خالي از نقص نبوده است ، ولي بعدهاتابعين و اخلاف آنها همان رسم الخط را به عنوان تيمن و تبرك در كتابت‏قرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضي از آن رسم الخطهاخلاف قاعده بود ، لهذا بعضي كلمات قرآن با رسم الخط خاصي باقي ماند " .
آنگاه مي‏گويد :
" كمالات فني و عملي از قبيل رسم الخط را كه بستگي دارد به اسباب ووسايل زندگي و جنبه نسبي دارد ، با كمالات مطلق كه فقدان آنها نقص درانسانيت انسان است و نقص واقعي است نبايد اشتباه كرد " .
ابن خلدون آنگاه موضوع امي بودن رسول خدا را طرح مي‏كند و خلاصه سخنش‏اين است :
" پيغمبر امي بود . امي بودن براي او كمال بود ، زيرا او علم خويش رااز بالا فرا گرفته بود . اما امي بودن براي ما نقص است ، زيرا مساوي‏است با جاهل بودن ما " آيه ديگري كه از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 از سوره "لم يكن " است . مي‏گويد :
" بسيار شگفت انگيز است كه مترجمان و مفسران قرآن به اين آيه كه‏توصيف حضرت محمد ( ص ) مي‏باشد توجه نكرده‏اند كه در آن گفته شده : "« رسول من الله يتلوا صحفا مطهره »" يعني محمد پيغمبر خدا كه صحيفه‏هاي مقدس و مطهر را قرايت مي‏كند . بايد توجه‏كرد كه در اين آيات گفته نشده است كه پيغمبر صحيفه‏هاي مقدس را از خاطرخود نقل مي‏كند ، بلكه تصريح شده است كه اين صحيفه‏ها را قرايت مي‏كند واز رو مي‏خواند " .
پاسخ اين استدلال آنگاه روشن مي‏شود كه مفهوم دو كلمه از كلمات آيه فوق‏
الذكر روشن شود :

كلمه " صحيفه " و كلمه " « يتلوا »" .

" صحيفه " به معني ورق ( برگ ) است و " صحف " جمع صحيفه است .معني آيه با جمله بعد كه مي‏فرمايد : " « فيها كتب قيمه »" اين است :
" پيغمبر برگهاي پاك و منزهي را كه در آنها نوشته‏هايي راست و پايدارهست براي مردم مي‏خواند . "
مقصود از اين برگها همان چيزها بود كه آيات قرآن مجيد را بر روي آنهامي‏نوشته‏اند . پس مقصود اين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم مي‏خواند .كلمه " « يتلوا »" از ماده تلاوت است . به هيچ مدركي بر نخورده‏ايم‏كه تلاوت به معني خواندن از رو باشد . آنچه مجموعا از كلمات اهل لغت واز موارد استعمال كلمه " قرايت " و كلمه " تلاوت " فهميده مي‏شود اين‏است كه هر سخن گفتن ، قرايت يا تلاوت نيست . قرايت و تلاوت در موردي‏است كه سخني كه خوانده مي‏شود مربوط به يك متن باشد ، خواه آنكه آن متن‏از رو خوانده شود يا از بر ، مثلا خواندن قرآن ، قرايت و تلاوت است ،خواه از روي مصحف خوانده شود و يا از حفظ ، با يك تفاوت ميان خود اين‏دو
ازآیات قرآن به هیچ وجه استفاده نمی شود كه رسول خدا می خوانده ویا می نوشته است كلمه : تلاوت اختصاص دارد به خواندن متني كه مقدس باشد ، ولي قرايت‏ اعم است از قرايت آيات مقدس و چيز ديگر . مثلا صحيح است گفته شود "گلستان سعدي را قرايت كردم " ، اما صحيح نيست گفته شود " گلستان سعدي‏را تلاوت كردم . "

و در هر حال ، اينكه آن متن از بر خوانده شود يا از رو ، نه در مفهوم‏قرايت دخالت دارد و نه در مفهوم تلاوت . عليهذا آيه فوق الذكر جز اين‏نمي‏گويد كه پيغمبر آيات قرآن را كه بر صفحاتي نوشته شده است براي مردم‏تلاوت مي‏كند .
اساسا چه احتياجي هست كه پيغمبر هنگام تلاوت آيات قرآن ، از روبخواند ؟ قرآن را صدها نفر از مسلمانان حفظ بودند ، آيا خود پيغمبر ازحفظ نبود و نيازمند بود از رو بخواند ؟ خداوند حفظ او را خصوصا تضمين‏كرده بود ( « سنقريك فلا تنسي »)
مجموعا معلوم شد كه از آيات قرآن به هيچ وجه استفاده نمي‏شود كه رسول‏خدا مي‏خوانده و يا مي‏نوشته است ، عكس آن استفاده مي‏شود ، و فرضااستفاده شود كه آن حضرت مي‏خوانده و مي‏نوشته است ، تازه مربوط به دوره‏رسالت است و حال آنكه مدعاي مشاراليه اين است كه رسول خدا قبل ازرسالت مي‏خوانده و مي‏نوشته است .

3. تواريخ و احاديث

آقاي دكتر سيد عبداللطيف مدعي است كه از تواريخ و احاديث نيز مي‏توان‏استفاده كرد كه رسول خدا ، هم مي‏خوانده و هم مي‏نوشته است . به دو جريان‏استناد مي‏كند :
1. مي‏گويد :" بخاري ضمن اخبار و احاديثي كه در كتاب " العلم " ثبت كرده نقل‏مي‏كند كه يك‏بار پيغمبر نامه‏اي محرمانه به دامادش علي داد و مخصوصا به‏او گفت باز نكند و نام گيرنده را به خوبي به خاطر بسپارد و نامه را به‏او برساند . وقتي كه پيغمبر نامه‏اي چنان محرمانه مي‏فرستاد كه حتي علي‏
داماد و شخص مورد اعتماد پيغمبر هم نمي‏بايست آن را بخواند و از آن مطلع‏شود ، آيا چه كسي جز خود پيغمبر ممكن است چنين نامه‏اي نوشته باشد ؟ "
متاسفانه روايتي كه در صحيح بخاري هست هيچ ذكر نمي‏كند كه حامل‏نامه علي ( ع ) بوده است ، در صورتي كه مشاراليه مي‏خواهد از اينكه‏پيغمبر مضمون نامه را حتي از علي پنهان داشته است استفاده كند كه خودپيغمبر نامه را نوشته است .
در صحيح بخاري باب " العلم " مي‏گويد پيغمبر جمعي را فرستاد و به‏امير آنها نامه‏اي داد و گفت پيش از آنكه به فلان نقطه برسي نامه را بازنكن . هيچ نمي‏گويد كه امير آنها علي بود . و از مضمون روايت معلوم است‏كه كسي كه بايد نامه را باز كند خود حامل نامه بوده است نه شخص سومي كه‏آقاي دكتر سيد عبداللطيف پنداشته است .
آنچه بخاري در اينجا آورده مربوط است به داستان " بطن نخله " كه دركتب سير و تواريخ مضبوط است .
سيره ابن هشام  تحت عنوان " سريه عبدالله بن جحش " و همچنين‏بحار الانوار عين روايت را نقل مي‏كند كه حامل نامه ، عبدالله بن‏جحش بوده است . مي‏گويند پيغمبر به او فرمود پس از دو روز قطع مسافت ،آن را باز كن و به آنچه نوشته شده است عمل كن . عبدالله بن جحش بعد ازدو روز قطع مسافت نامه را باز كرد و فرمان رسول خدا را اجرا كرد .مغازي واقدي تصريح مي‏كند كه نويسنده نامه ابي بن كعب بوده است نه خودپيغمبر اكرم . مي‏گويد :
" عبدالله بن جحش گفت يك شب بعد از نماز عشاء ، پيغمبر به من‏فرمود صبح زود آماده و مسلح بيا كه ماموريتي داري . پس از نماز صبح كه‏جمعيت در مسجد با پيغمبر خواندند ، من قبل از پيغمبر آماده و مسلح درخانه‏اش ايستاده بودم . عده ديگري نيز مانند من آمده بودند . پيغمبر ابي‏بن كعب را احضاركرد و دستور داد نامه‏اي بنويسد . پيغمبر آن نامه سربسته را به من داد وگفت تو را امير اين جمع قرار دادم و پس از دو شب كه از فلان راه مي‏روي‏نامه مرا بگشا و هر چه در آنجا هست عمل كن . من پس از دو روز طي مسافت‏، نامه را باز كردم و ديدم فرمان داده است به " بطن نخله " ( نقطه‏اي‏است ميان مكه و طايف ) براي كسب اطلاعات لازم از كاروان قريش بروم .
ضمنا توصيه كرده كه هيچكدام از ياران خويش را مجبور به همراهي نكن ، هركه خواست ، با تو بيايد و هر كه نخواست ، برگردد . البته ماموريت‏خطرناكي بود . به ياران خود گفتم هر كه آماده شهادت است با من بيايد ،هر كس آماده نيست مختار است كه برگردد . همه يك كلام گفتند : نحن‏سامعون و مطيعون لله و رسوله و لك . . . " .
پس آنچه آقاي دكتر سيد عبداللطيف به آن استناد كرده به كلي بي اساس‏است .
2. جريان دومي كه در مورد استناد مشاراليه واقع شده جريان حديبيه است‏. ايشان مي‏گويند :
" به طوري كه بخاري و ابن هشام نقل كرده‏اند . . . پيغمبر عهدنامه راگرفت و با دست خود نوشت " .
اولا بخاري در يك روايت چنين نوشته و در روايت ديگر مخالف آن رانوشته است . علماي اهل تسنن تقريبا اجماع كرده‏اند كه هر چند ظاهر عبارت‏بخاري موهم اين است كه خود رسول اكرم نوشته است ولي منظور راوي اين‏نبوده است . سيره حلبي پس از آنكه طبق معمول جريان را نقل مي‏كند و حتي مي‏نويسد : " پيغمبر اكرم براي محوكلمه رسول الله از علي كمك گرفت " ، روايت بخاري را نقل مي‏كند ومي‏گويد برخي مدعي شده‏اند كه اين يك معجزه بود كه از آن حضرت ظهور كرد .
ولي بعد مي‏گويد :
" بعضي گفته‏اند اين روايت را به اين شكل اهل علم معتبر نمي‏دانند .مقصود اين است كه پيغمبر امر كرد به كتابت نه اينكه خود نوشت " .
مي‏گويد :
" ابوالوليد باجي مالكي اندلسي كه خواست ظاهر عبارت بخاري را بگيرد، مورد انكار شديد علماي اندلس واقع شد ".
و اما سيره ابن هشام اصلا چنين چيزي ندارد و معلوم نيست چرا آقاي دكترسيد عبداللطيف چنين نسبتي به ابن هشام مي‏دهد .
ما قبلا گفتيم كه از جنبه تاريخي ، آنچه از اكثر نقلها استفاده مي‏شوداين است كه هر چه نوشته شد به وسيله علي ( ع ) بود ، تنها از عبارت‏طبري و ابن اثير بر مي‏آيد كه پيغمبر با اينكه نوشتن نمي‏دانست ، برداشت‏و خودش نوشت .
تازه حداكثر اين است كه پيغمبر در دوران رسالت ، يك نوبت يا بيشترنوشته است و حال آنكه محل بحث ، دوران قبل از رسالت است .

اتهام مخالفان

در آغاز اين مقاله گفتيم مخالفان پيغمبر و اسلام در آن تاريخ ، آن حضرت‏را به اخذ مطلب از افواه ديگران متهم كردند ( در آياتي از قرآن اين‏اتهام منعكس است ) ، ولي به اين جهت متهم نكردند كه چون باسواد است وخواندن و نوشتن مي‏داند ، شايد كتابهايي نزد خود دارد و مطالبي كه مي‏آورد
از آن كتابها استفاده كرده است .
ممكن است كسي بگويد رسول خدا را به اين جهت نيز متهم كرده‏اند و اين‏اتهام نيز در قرآن منعكس است . در سوره فرقان آيه 5 مي‏فرمايد :
« و قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهي تملي عليه بكرش و اصيلا » .
گفتند : اينها كه اين مي‏گويد افسانه‏هاي پيشينيان است كه آنها را نوشته‏پس هر صبح و شام بر او املاء و القاء مي‏شود .
جواب اين است كه گذشته از اينكه اتهامات دشمنان پيغمبر آنچنان تعصب‏آميز و ناشي از عقده و احساسات بود كه به تعبير قرآن جز " ظلم و زور "نامي بر آن نتوان نهاد ، اين آيه صراحت ندارد كه آنها مدعي بوده‏اندپيغمبر خودش مي‏نوشته است . كلمه " اكتتاب " ، هم به معني نوشتن آمده‏است و هم به معني " استكتاب " كه عبارت است از اينكه شخصي از ديگري‏
بخواهد كه براي او بنويسد .
ذيل آيه قرينه است كه مقصود معني دوم است ، زيرا مضمون آيه اين است‏: " آنها گفتند افسانه‏هاي پيشينيان را نوشته ( يا ديگران برايش‏نوشته‏اند ) پس هر بامداد و پسين بر او قرايت مي‏شود " . " اكتتاب "را به صورت ماضي و " املاء " را به صورت جاري و مستمر ذكر كرده است ،يعني چيزهايي كه قبلا آنها را نويسانيده است ، ديگران كه سواد خواندن‏دارند هر صبح و شام مي‏آيند و بر او مي‏خوانند و او از آنها ياد مي‏گيرد وحفظ مي‏كند . اگر خود پيغمبر خواندن مي‏دانست لزومي نداشت بگويند ديگران‏هر صبح و شام بر او املاء كنند ، كافي بود بگويند خودش مراجعه مي‏كند و به‏ذهن مي‏سپارد.پس حتي كافران زورگو و تهمت ساز زمان پيغمبر نيز كه همه گونه تهمت‏به او مي‏زدند : ديوانه‏اش مي‏خواندند ، ساحر و جادوگرش مي‏ناميدند ،كذابش لقب دادند ، به تعلم شفاهي از افواه ديگران متهمش كردندنتوانستند ادعا كنند چون خواندن و نوشتن مي‏داند محتويات كتابهاي ديگر را
به نام خودش براي ما مي‏خواند .

نتيجه

از مجموع آنچه گذشت معلوم شد كه رسول اكرم به حكم تاريخ قطعي و به‏شهادت قرآن و به حكم قراين فراواني كه از تاريخ اسلام استنباط مي‏شود ،لوح ضميرش از تعلم از بشر پاك بوده است . او انساني است كه جز مكتب‏تعليم الهي مكتبي نديده و جز از حق دانشي نياموخته است . او گلي است كه‏
جز دست باغبان ازل دست ديگري در پرورشش دخالت نداشته است .او با آنكه با قلم و كاغذ و مركب و خواندن و نوشتن آشنا نبود ، دركتاب مقدس خويش به قلم و آثار قلم به عنوان يك امر مقدس سوگند يادكرد و در اولين پيام آسماني خود فرمان خواندن داد x علم و دانش و صنعت به كار بردن قلم را ، پس از نعمت آفرينش ،بزرگترين نعمت ارزاني شده به بشر معرفي كرد. آن كس كه خود قلم‏به دست نگرفته بود بلافاصله پس از ورود به مدينه و ايجاد امكانات ساده‏، " نهضت قلم " ايجاد كرد و با آنكه خود معلمي از بشر نديده بود ودارالعلم و دانشگاهي طي نكرده بود ، خود معلم بشر و پديد آورنده‏دارالعلمها و دانشگاهها شد .
ستاره‏اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس‏شد
كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
حضرت رضا ( ع ) در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به راس‏الجالوت فرمود :
" از جمله دلايل صدق اين پيامبر اين است كه شخصي بود يتيم ، تهيدست ،چوپان ، مزدكار ، هيچ كتابي نخوانده و نزد هيچ استادي نرفته بود . كتابي‏آورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست " .
آن چيزي كه بيش از پيش عظمت و رفعت و آسماني بودن قرآن كريم رامدلل مي‏سازد اين است كه اين كتاب عظيم آسماني با اينهمه معارف در باب‏مبدا ، معاد ، انسان ، اخلاق ، قانون ، قصص ، عبرتها ، مواعظ ، و بااينهمه لطف و زيبايي و فصاحت ، بر زبان كسي جاري شده كه خود امي بوده‏است . نه تنها هيچ مدرسه و دانشگاه و دارالعلمي را در همه عمر نديده‏است و با هيچ دانشمندي از دانشمندان جهان روبرو نشده است ، حتي يك‏كتاب ساده از كتابهاي عصر خود را نخوانده است .آيت و معجزه‏اي كه خداوند بر آخرين پيامبرش فرستاد از نوع كتاب ونوشته است ، از نوع سخن است ، از نوع فكر و احساس است ، با عقل و بافكر و با دل و ضمير سر و كار دارد . اين كتاب قرنهاست كه قدرت خارق‏العاده معنوي خود را نشان داده و نشان مي‏دهد ، روزگار نمي‏تواند آن راكهنه كند ، ميليونها ميليون دل را به سوي خود كشيده و مي‏كشد ، نيروي‏حياتي در آن موج مي‏زند ، چه عقلهاي مفكري را به انديشه و تدبر وا داشته وچه دلهايي را لبريز از ايمان و ذوق و شوق معنوي كرده و چه مرغان سحر وشب زنده داراني را غذاي روحي شده و چه اشكها را از عشق به خدا و خوف ازخدا در نيمه‏هاي شب بر گونه‏ها جاري ساخته است و چه ملتهاي اسير و به‏زنجير كشيده را از چنگال ظلم و استبداد نجات داده است .
نقش قرآن چونكه بر عالم نشست
نقشه‏هاي پاپ و كاهن را شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابي نيست چيز ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
همچو حق پيدا و پنهان است اين
زنده و پاينده و گوياست اين
آري ، عنايت ازلي براي اينكه آيت بودن اين كتاب و وحي بودنش بيشترروشن شود آن را بر بنده‏اي از بندگانش فرود آورد كه يتيم ، فقير ، چوپان‏، صحرا گرد و درس ناخوانده و مكتب ناديده بود .
« ذلك فضل الله يوتيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم ».
پايان